درباره سهراب سپهری و نگاه او به زندگی، جند سخن از ادبا و هنرمندان
گفتگو با محسن مخملباف - نشريه هرستوك[ محسن مخملباف ]
هرستوك : مسائل بشري هم در سطح بين المللي
همين طور است. كشورهاي بزرگتر ، كشورهاي كوچكتر را مثل آن كودك دو ساله مي
كشند و با خود مي برند.مخملباف: بله ، در تاريخ ايران نمونه
هاي بسياري از اين رفتار وجود دارد . افراد و قوم هايي كه از خارج به ايران
حمله كردند و بسياري را كشتند و غارت كردند ، رومي ها مغول ها ، تركها ،
عراقي ها ، انگليسي ها ، آمريكايي ها و مجموعه غرب در همين امروز كه من و
شما با هم صحبت مي كنيم ، منتها ظريفتر و با رنگ و لعابي مدرن تر. در واقع
مي شود گفت كه آن ها به نوعي دارند از كودكي ما شرقي ها استفاده مي كنند.ما
شاعري داريم به نام سهراب سپهري كه شعرهاي لطيفي دارد.شعرهاي
او در قبل و بعد از انقلاب تاثير زيادي بر افكار نسل جوان گذاشته است.
شعرهاي او نه مداحي هاي حاكم پسند است نه فحاشي هاي مخالف پسند. در آن سوي
اين درگيري ها به توسعه مهرورزي مشغول است. طوري كه حالا هر كس به گونه اي
از خشونت خسته مي شود سري هم به شعرهاي سپهري مي زند و خودش را آرام مي كند
و يا تلطيف مي كند. او شعري دارد درباره آب خوردن يك پرنده : "آب را گل
نكنيمدر فرو دست انگار كفتري مي خورد آب"يك
منتقد مشهور ايراني نقدي پر سر و صدا بر آثار او مي نويسيد كه " در شرايطي
كه آمريكا در ويتنام ناپالم مي ريزد و آدم مي كشد ، تو نگران آب خوردن يك
كبوتري ؟"سپهري در يك مجلس دوستانه به او پاسخ مي دهد:"دوست
عزيز، ريشه قضيه در همين جاست. براي مردمي كه از شعرها نمي آموزند كه
نگران آب خوردن يك كبوتر باشند ، آدم كشي در ويتنام يا هر جاي ديگر ، امري
بديهي است."يكي از دوستان من شبي نزد سپهري
ميهمان بوده ، موقع گفتگو سوسكي وارد اتاق مي شود و دوست من قصد داشته آن
را با دمپايي بكشد. سپهري جلوي او را مي گيرد و مي گويد: " تو فقط مي تواني
به او بگويي كه به اتاقت نيايد." دوست ما سوسك را با دمپايي ميگيرد و به
بيرون پرتاب مي كند. سپهري گريه اش مي گيرد كه صاحب جاني در اين جهان مجروح
شد ، و از دوست من مي پرسد كه "نينديشيدي اگر در اين نيمه شب پاي اين سوسك
بشكند و با توجه به اينكه سوسكها به اندازه ما آن قدر متمدن نيستند
كه بيمارستان داشته باشند ، چه خواهد شد؟ و از كجا معلوم كه اين سوسك مادر
بچه سوسكي نباشد كه منتظر بازگشت مادرش به خانه است؟"شما به
اين نگاه شاعرانه دقت كنيد. اگر طبع بشر به اين لطافت برسد كه نگران آب
خوردن يك كبوتر از آب نازلال باشد ، يا نگران مجروح شدن يك سوسك ، طبيعتا"
اين همه به خشونت دامن نمي زند و به راحتي در هر جا آدم نمي كشد.(مجله فيلم
- شماره 156
***
از روشني به روشني[ بهمن بهمن زاد ]
... من كه از بازترين پنجره با مردماين ناحيه صحبت كردم .حرفي
از جنس زمان نشنيدم .هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود .كسي از ديدن يك
باغچه مجذوب نشد ..."شاعري ديدمهنگام خطاببه گل سوسن مي گفت : شما"شايد
نمرده باشد ... ، شايد نگاه كنيد ! آنجاست . صداي سرفه اش از كنج باغ مي
آيد . دارد كنار "اطلسي" تازه را مي پويد . اسم تمامي گلهاي باغ را مي داند
. با جوي هاي آب "گلستانه" آشناست .نگاه كنيد ، حالا نشسته
است .ساقه ي ياسمني را رنگ مي زنند . ديروز ، طرحي از ساقه هاي بيد را مكرر
در مكرر كشيده است ديشب ، شعري براي ماه گفته است . شعري براي آسمان كوير ،
شعري براي مهرباني ، شعري براي تو .نگاه كنيد حالا در سايه ي
خنك ديوار كاهگلي راه مي رود . با قامتي خميده راه ميرود . حضور گلها را ،
حضور باغ را ، حضور خاك را ، حس مي كند . كنار قامت "تبريزي" ، به آواز
غمناك جيرجيرك گوش مي دهد . به صداي جوشش آب در چشمه دل مي سپارد . مي گويد
: "من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن" .كنار پنجره يي ، يك
پرنده با حنجره يي زخمي مي سرايد : "قايقي خواهم ساخت ... دور خواهم شد" .
اما همه كس مي داند . كه پرنده باز مي گردد . باز مي خواند . پشت يك پنجره ،
با حنجره يي زخمي .ديروز ، بيد را مي بردند ، سرو را مي
بردند ، سايه را مي بردند ، شاخه را مي بردند ، ميوه را مي بردند باغ را مي
بردند . در نسيم خنك عصر ، "چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ..."چه كسي بود
صدا زد : سهراب" ؟ ، بي گمان ... "روشني ، من ، گل ، آب" ... "در گلستانه
چه بوي علفي مي آمد" ، وقتي باغ را مي بردند .نگاه
كنيد ، آنجاست : "لاي گل هاي حياط" ، پشت گل هاي "حيات" ، هنوز آنجاست .
رقم مي زند : اميد را ، عشق را ، زيبايي را . هنوز اوست كه دارد مي سرايد :
"بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را" ... ، "بد نگوئيم به مهتاب اگر تب
داريم" .صداي پاي آب ، از اعماق باغ مي آيد . از پشت پرچين ،
صداي پاي عرفان مي آيد صدايي كه دور مي شود اما رفتني نيست . صدا هميشه مي
آيد . اگر ما نمي شنويم ، عيب از گوش هاي ماست .هنوز در كوچه سار شب ، صداي
پاي تو مي آيد .صداي
آشناي تو مي آيد . هر وزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره ي تو پيداست" .
هنوز مي توان پنداشت كه "خواهي آمد ، گل ياسي به گدا خواهي داد ، زن زيباي
جذامي را گوشواري ديگر خواهي بخشيد ، كور را خواهي گفت : چه تماشا دارد
باغ" .... هنوز دارد مي آيد و مي گويد : "دوره گردي خواهم شد ،
كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد . آي شبنم ، شبنم ، شبنم ، رهگذاري
خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است . كهكشاني خواهم دادش . روي پل
دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت . هر چه دشنام از لب
ها خواهم برچيد . هر چه ديوار از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت:
كارواني آمد . بارش لبخند" .انگار همين حالا بود كه گفت : "من از هجوم
حقيقت به خاك افتادم" .نگاه
كنيد ، آنجاست . دارد از شاخه ي نور بالا مي رود . دست دراز مي كند . از
خوشه ي عرفان چيزي مي چيند . پائين مي آيد بي صدا ، آرام و مهربان در باغ
فلسفه گردش مي كند . مي رود "تا ته كوچه ي شك" اما بر مي گردد .نگاه
كنيد ، چه با احترام به طبيعت مي نگرد . قدر و حرمت هر چيزي را مي داند .
او همان شاعري است كه هنگام خطاب به گل سوسن مي گويد : "شما" .از
سپهري شاعر و نقاش ، بيش از هشت كتاب و چندين تابلو ، بجا مانده است : مرگ
رنگ ، زندگي خواب ها ، آوار آفتاب ، شرق اندوه ، صداي پاي آب ، مسافر ،
حجم سبز ، "ما هيچ ، ما نگاه" و يك كتاب كه كتاب زندگي اوست . پس كتاب داشت
. و كتاب دهم ، شعرهاي آخر اوست كه بايد جستجو و پيدا شود .و
ما ، گرچه اين اواخر ، مرثيه سراياني تمام عيار شده ايم ، اما لطف كنيم و
بگذاريم سهراب سپهري مرثيه ي مردانه اش را خودش بسرايد . همانگونه كه در
خنكاي نسيم بهاري به آواي ملكوت گوش داد و گفت : "چه كسي بود صدا زد سهراب"
؟سپهري اينگونه مرثيه يي براي خود مي سرايد :"...بايد امشب بروم .بايد
امشب چمداني راكه باندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارمو به سمتي
بروم .كه درختان حماسي پيداست .رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي
خواند .يك نفر باز صدا زد : سهراب ؟كفش هايم كو ؟"
***
ترن زندگي آدم ها ...[ پرويز كلانتري ]
ترن زندگي آدم ها در ايستگاه هايي همديگر را قطع مي كنند .سال
هايي كه من در دانشكده هنر هاي زيبا دانشجو بودم ، سال هايي بود كه سهراب
سپهري هم با اختلاف يكي ، دو سال بالاتر از من بود . من با سهراب خيلي قاطي
نبودم، ولي لحظه هاي فراواني را در كنار نشسته ام. از جمله چون سهراب
فرانسه خوب مي دانست دست به دامنش مي شديم تا مطلبي از كتابي را در
كتابخانه برايمان ترجمه كند ، سپهري اصولا آدم خجالتي و گوشه گيري بود ،
كتاب "آوار آفتاب"و يكي دو جلد كتاب ديگر را در همان دوران منتشر كرد و در
آن زمان شاعر مطرح و جدي به نظر نمي آمد. البته در همان زمان منوچهر شيباني
و اسماعيل شاهرودي شاعران جا افتاده اي بودند. با آثار چاپشده شان مطرح
بودند و يا حتي حشمت جزني با تمرين هاي اوليه اش شايد بيشتر مطرح بود. اين
اشخاص آثارشان را بيشتر در جلسات هنري كه در دانشگاه بر پا مي شد اغلب
دكلمه مي كردند. اما بعد ها معلوم شد كه سپهري اين انسان خجول و گوشه گير
بالاتر از اين حرف ها بود.يادم هست آقاي گلزاري،يكي از بر و
بچه هاي دانشكده ، يك دوربين هميشه دستش بود و عادت داشت مدام از بچه ها
عكس بگيرد. من عكسي دارم در كنار "سهراب" . در اين عكس كاملا پيداست كه
سپهري خجالتي از تجاوز دوربين سخت ناراحت است.انگاري كه فاجعه بزرگي رخ
داده كه از او عكس مي گيرند . در هر صورت هيچ وقت به ياد ندارم شعرش را از
خودش خوانده باشد.اما
همه ما به عمق و وسعت سواد او آگاه بوديم. در كتابخانه دانشكده مشتري پر و
پا قرص نشريه (عصر جديد) نشريه روشنفكرانه اي كه آن زمان "سارتر" منشر مي
كرد ، بود و ديگر اينكه در آن زمان رسم بر اين بود بچه ها از خودشان
گرامافوني داشتند و صفحه هاي موسيقي در آتليه ضمن كار پخش مي شد. من خوب به
ياد دارم موسيقي مورد علاقه سهراب اثري بود بر روي استپ هاي آسياي ميانه
اثر "برودين".(روزنامه اخبار- شماره 1892- اول خرداد 1374)
درباره سهراب[ علي موسوي گرمارودي ]
سپهري از كساني است كه راه نيما را شناخته بود
اما اين را با خود با شخصيت يگانه خويش پيمود او خود را با رنگ و كلمه
بيان مي كرد مصالح خلاقيت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با اين هر دو نقاشي
مي كرد . يا با اين هر دو ماموريت ادبي خود را انجام مي داد تعجب نفرمائيد
كه براي نقاشي او نيز تامل به ماموريت ادبي شده ام مي دانيد كه در نقاشي
ايراني از گذشته هاي دور به خاطر منعي كه اسلام در مبارزه با آثار بت پرستي
پيش آورده بود . پرسپكتيو ناگزير حذف شده يكي از منتقدين غربيي مي گويد
نقاشي در آبستره همانجائي رسيده است كه نقاشي ايران اسلامي در طي قرون مي
پيمود يعني در اين نقاشي نيز مانند آبستره رنگها يكديگر را فرا مي خوانند .
نقاشي ماموريت ادبي مي يابد . و اما شعر سپهري شعر او در
نخستين برخورد داراي چند ويژگي است يكي اينكه سپهري نخستين كسي يا دست كم
مهمترين شاعري است كه زبان شعر نو را با زبان محاوره پيوند زد . توضيح آنكه
در شعر نو شاعران در همانحال برخي داراي زبان خاص خويشند در يك چيز اشتراك
دارند و آن زبان عام شاعرانه است در برابر زبان محاوره . در واقع مي توان
گفت كه زبان شاعرانه هر شاعر و زبان خاص وي جنس و فصل شعر او را تشكيل مي
دهند . زبان شاعرانه در اين تعبير يعني زباني كه علاوه بر حفظ
ويژگي زبان خاص يك شاعر داراي ضخامت و اسلوب شعري است و حوزه لغات و
تعبيرات و بيان در آن از نوعي است كه آن را از سوئي از زبان نوشتار متمايز
مي كند و از سوئي ديگر از زبان گفتار چنانكه در ضمن پاسخ به سوال ديگر عرض
كردم اغلب اين ضخامت و اسلوب و تمايز و تمايل به ارگانيسم در كاربرد لغات
بدست مي آيد . اما سپهري و البته فروغ و اسماعيل شاهرودي هم شاعراني هستند
كه زبان شاعرانه را با زبان محاوره پيوند زده اند و به جاي خود موفق هم
بوده اند اگر چه سپهري از اين لحاظ موفقتر است .اهل كاشانم روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم , خرده هوشي , سر سوزن ذوقي . فروغ بيگمان در اين زمينه
يعني پيوند زدن زبان شاعرانه با زبان محاوره تحت تاثير سپهري است به گوشه
اي از اين شعر فروغ نگاه كنيم :دلم براي باغچه مي سوزد كسي به فكر گلها
نيست كسي به فكر ماهيها نيست . كسي نمي خواهد باور كند . كه باغچه دارد مي
ميميرد . ويژگي شعر دوم سپهري تصوير گرائي است . سپهري يك شاعر ايماژيست
.تصوير
گر است اين نتيجه طبيعت گرائي صميم اوست كه با نوع نگرش فكري وي هماهنگ
است . سپهري از جهت انديشگي شيفته يك نوع عرفان خاص خود است كه بدان مي
توان عرفان طبيعي ناميد .عرفاي گذشته ما در تكاپوي عرفانيات خويش سعي دارند
خدا را بيواسطه بنگرند چشم به چشمه اصلي نور . به خانه خورشيد دوخته اند
.سپهري اما در عرفان ويژه خويش بلند پروازي عرفاي فحل تاريخ اسلامي ما را
ندارد و خدا را از طريق طبيعت جستجو مي كند .من نمازم را وقتي مي خوانم كه
اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو چمن نمازم را پي تكبيره الاحرام علف
مي خوانمپي ق قامت موج شكي نيست كه او در ديد عرفان ويژه خود صميم است به
همين جهت مي بينيم كه تصوف قشري و عرفاي ظاهر نما را با طنز چنين تصوير مي
كند .عارفي ديدم بارش تنناها يا هوبه هر صورت اين عرفان ويژه سپهري هر چه
هست و هر چه آن را بناميم از عوامل عمده تصوير گرائي اوست .اگر
عرفان عرفاي قديم آنان را در الله مستغرق مي ساخت ... در سپهري باعث شده
كه با ديد عرفاني در طبيعت غرق شود و وقتي تا اين اندازه در طبيعت مستغرق
مي گردد . دستمايه ايماژهاي شعر خود را فراهم مي آورد .به همين جهت خيال
انگيزي شعر سپهري در اوج است .مي
دانيم كه هر تصوير ساخته يك صنعت ذهني است اما هر چه عناصر اين صنعت ذهني
تر و وابسته تر به قوانين و قواعد شاعرانه و به تعبير من كوششي باشد . شعر
مصنوعي تر از كار در مي آيد . به عكس هر چه جوششي تر باشد يعني بازيافت آن
مستقيما" از خارج ذهن و در طبيعت گرفته شده باشد . شعر طبيعي تر مي نمايد و
شعر سپهري چنين است . اگر بخواهيم مقايسه اي كرده باشيم . نادر پور هم يك
شاعر تصوير گر است و حتي در اين زمينه قوي تر از سپهري است اما صنعت و كوشش
در نادر پور غلبه دارد و در واقع به تعبيري ديگر تخيل نادر پور بسته تر
ولي تخيل سپهري آزادتر و گسترده تر است در او جوشش غلبه دارد .ويژگي
سوم شعر سپهري شخصيت بخشيدن به پديده ها و اشيا است همه چيز در شعر سپهري
زنده است احساس دارد عاطفه دارد مي بالد و نفس مي كشد در واقع چنانچه خودش
مي گويد او همان شاعري است كه به هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما به كجا
مي گوئيد شب مي تپد جنگل نفس مي كشد جاي ديگري مي گويد علف ها ريزش رويا را
در چشمانم شنيدند و چنانچه در همين نمونه ديديم بررسي به دليل شخصيت دادن
به اشيا افعال را در متناسب با شخصيت ها جمع مي آورد نه مفرد علفها شنيدند
.و
چنانكه در همين نمونه ديديم بررسي همه صور خيال در شعر سپهري به ويژگي
كاربرد انواع استعارت به مجالي بلندتر نيازمند است بر رويهم سپهري به نظر
من بيشتر شاعر است تا سخنور . كلمه در زبان شعري او با خود
شعر يكپارچه فرا مي جوشد , نه آنكه مانند شاعران نخست سوژه اي دست و پا كند
آنگاه براي بيان آن به فكر قالب و فرم گفتار و كلمه بگردد . شعر او عين
گياه و سبزه و گل كه او آنقدر دوست مي داشت در زمينه ذهنش ناگهان مي رويد
نجابت و زلالي و معصوميت روستائي وار او گوئي خود شعر را نيز تحت تاثير
قرار مي دهد .
روایت انسانیکه جزء طبیعت است[ جواد مجابی ]
در آغاز کار ، شهرت سپهری به عنوان یک نقاش ،
بیشتر از آوازه ی شاعریش بود . این به دهه ی سی بر می گردد . اگر چه
شعرهایش در آن سالها خوانده می شد اما جز در نظر خواص ، تجربه ای موفق به
شمار نمی آمد – سپهری بین سی تا چهل چهار مجموعه ی ( مرگ رنگ / 30 زندگی
خوابها / 32 آواز آفتاب / 40 و شرق اندوه / 40 را منتشر کرده است – در
سالهای سی و چهل شعر شکست و حماسه طرفداران بیشتری داشت . شاعران
در آن دوران ، فراوان بودن و نقاشان اندک . یک نقاش متوسط بیشتر و زودتر
از یک شاعر متوسط می توانست خود را در حافظه ی جمعی ثبت کند . تابلوهای
او در آن ایام بیشتر عبارت بود از منتهای تیره ، با یک "تاش" رنگی در
کمپوزیسیونی سنجیده که به عمد با سطوح رنگی در هم دویده ، مغشوش جلوه می
کرد .در این دوره ، سهراب از نقاشیهای ژاپنی گرته برداری می
کرد : بازی با فضاهای خالی ، حرکت آزاد و شتابزده قلم مو ، تقلید رنگی از
شیوه های نقاشی مرکب و آب ، استفاده از رنگهای محدود آبی و قهوه ای و
ناگهان یک گل ، یک شیئی مرکزی ، در تضاد با متن در قلب منظره یا طبیعت
بیجان . هدفش اینست : جهان را در چهارچوبی منتخب نشان دادن ، حیات را در
تضاد شدید رنگها خلاصه نمودن .نقاش از ابتدا در اندیشه وحدت
بخشیدن به کثرتهای پیرامون خود بود و یافتن رابطه ای بین اجزاء مهم سازنده ی
یک کادر و رسیدن به هدف اصلی یک نما که در تابلو با رنگی چشمگیر نشانه
گیری می شد . در واقع خلاصه کردن خویش در شعر و نقاشی بدانگونه که
نقاشیهایش آواز رنگها و خوابها در متن مرگ و آفتاب و اندوه شرقی بود و
شعرهایش بازتاب این فضا در گنجایی کلام . در دهه ی چهل "درختها" از دستی و
"صدای پای آب" از دست دیگر ، نقاش – شاعر بزرگ را بین عده ی بیشتری مطرح می
کند .درختهای سپهری در فاصله ی بین سطح و حجم نوسان دارند ،
گاهی سطحی رنگی هستند ، در ارتباط با رنگمایه های متشابه ، گاه چون بخشی از
تندیسی بریده و چسبانده شده به سطح تابلو .این درختان با
رنگهای زنده ، زبر ، پرقدرت ، چه در سطح یک تابلو و چه در تابلوهای متعدد
یک دوره یا ادوار بازگشت ، تکراری می شوند . ریتمی که دایم مکرر می شود تا
هارمونی کثرتی وحدت یافته را در بیانی تجسمی مهار کند .همین
جا درباره ی ادوار بازگشت ، توضیح بدهم که سپهری در دوره های متعدد کار خود
با آنکه شیوه عوض می کرد ، گهگاه به تجربه ی پیشین بر می گشت و آنرا در
شکلی خلاصه تر ، روشنتر و بمعنای دقیقتر باز می آفرید .موسیقی
پراشارتی از زندگی را در مجموعه ی درختها می یابیم ؛ یک ردیف ، یک برش از
درختها که گاه سطح تابلو ، که بخشی از تابلو را در چشم انداز می پوشاند خبر
از جنگلی می دهد که نمی بینیم ، اما حضورش در تابلو و در ما تا بی نهایت
تکرار می شود .درختها – حالا که پس از مرگش درباره ی مجموعه ی
آثارش به داوری می نشینیم – مهمترین کارهای سپهری اند و بزرگترین تجربه ی
نقاش که توفیقی عام یافته است و از حدود تجارب سرزمینی فراتر می رود .
اگرچه چند تابلوی آبستره فیگوراتیو او در سالهای بازپسین ، خلوصی عمیقتر و
مکاشفه ای جسورانه را در فضای نقاشی و دنیای رنگها نشان می دهد .در
مجموعه ی "درختها" او بیانی خالص دارد ، نقاشی می کند نه نقاشی و هنرنمایی
و تجددپراکنی . در همین دوره شعرهای حجم سبز سروده شده است "حجم جنگلی" که
ما جزیی از آنرا در منظر داشتیم .در نمایشگاه پنج نقاش در
انجمن ایران آلمان ، او و بهمن محصص ، در کنار هم قرار دارند . دو نقاش که
هر دو کار خود را خوب بلدند در شیوه ی بکار بردن رنگ ، زمینه سازی با هم
شباهتهایی دارند ، با این تفاوت که بهمن سبعانه با انسان در جهان صنعتی و
جهان سوم روبرو می شود ، اما سهراب در برابر وسوسه ی حضور انسان در نقاشی
خودداری می کند ، چرا که انسانش ، درخت ، گل ، یک تکه رنگ ، کویر و نور است
.سپهری به انسان می پردازد ، اما نه جدا از طبیعت پیرامونش ،
کارکرد حیاتی او را به شیوه ای کنایی باز می نماید : رویش ، انوده ، با هم
بودن ، جدا افتادگی ، رنگباختگی ، شدتها و تناقضها که به زبان رنگ و در
محدوده ی سطح حکایت می شود و وسعت این جهان معنوی از نگاه شتابزدگان بدور
می ماند .بعد از چند نمایشگاه موفق ، خودش هم مثل ما از تکرار
عنصر "درخت" خسته می شود تا کی می شود از یک عامل شناخته شده استفاده کرد .
سوژه ای را بهانه ی ساختن ترکیبهای متنوع رنگی کرد . گاهی به نظر می رسد
که به سفارش گالری ، آن درختها در چهارچوب بوم می روید ، درست همین جاست که
هر نقاشی از جستجو باز می ماند ، اما سهراب عصیانگری پر تامل ، که عصیانش
در لحظه ظاهر نمی شود .در یک دوره دیگر ، شیوه ی او کاملا" عوض می شود .
مربعهای رنگی ، سطحهای هندسی ساده (موندریانی) سطح یکدست تابلوها را می
پوشاند .این
دوره کوتاه مدت است ، چون تجربه ای کاملا" دور از نگرش سپهری است شاید می
خواسته از خود دور بشود و از دور به خود بنگرد . جشن شادمانه ای بود بی
ریشه . چنان نظمی که با حدود مشخص ، تکه تکه سر جای خودش ، در ذهنیت نقاش ،
نوظهور بود . او که همیشه سطح رنگی را در هم می آمیخت ، فضاها را با سیلان
رنگ و بدون مرزبندی یکپارچه می کرد ، حالا اجزایی تعیین حدود شده را با
نظمی وام گرفته از خارج از حوزه ی اندیشگی اش عرضه می کرد که شاید طنزی
نمایشی برای نشان دادن جهان صنعتی یا گریز از فضای رنگهای کدر ، زبر ،
مهاجم و کهنه شده بود .سهراب از وام گیری شیوه ها ، چونان
بسیاری از نقاشان همنسلش ، پروایی نداشته است اما او شیوه ی وام گرفته از
نقاشیهای ژاپنی را می توانست در پرتو عرفان شرقیش بومی و از آن خود کند .
اما دنیای هندسی رنگین را نتوانست به خود یا به ما بقبولاند . تا آنجا که
به یاد دارم ، یک نمایشگاه بیشتر از آن دوره ی گذار ، عرضه نکرد .در
یک دوره ی کوتاه دیگر اشیای خانگی در کارهای او روی می نمایند . سپس طبیعت
او را مسخر می کند . او که زمانی به مکاشفه ، روبروی طبیعت ایستاده بود ،
بعد حل شده در متن طبیعت ، جزیی از هستی پیرامون شده بود در درختی ، بامی ،
نهری ، تکه ابری ، رنگی .دوره ی آخر کار سپهری ، یادآور غم
غربتی بود که از کویر داشت ، بازنمایی شوق وصلی که سرانجام به اصل خود
پیوسته است . اصل او کاشان ، شهر کویری و آن حوالی است ، جایی که نور و هوا
و غبار و حجمها به او میدان می داد که دوباره به فضاهای خالی خود جای
بیشتری اختصاص دهد و آن فضای یکپارچه تهی را با چند خط رنگی نشت کننده سریع
، حجمی نازک آرا ببخشد .به فضاهای مأنوس بازگشته بود ، خود
را در ورای آن فضای تهی ، آن چند خط شتابزده ی قهوه ای و خاکستری پنهان می
کرد . کویر را از درون نقاشی می کرد از درون خود و از درون تاریخ کویر .
البته او در این بازگشت به سنت تنها نبود ، سنت در دهه ی پنجاه ، بیشتر در
شکل ظاهریش ، مقبولیت تام یافته بود . سپهری ژرفتر با سنت روبرو شد . از
جهان انسانی پنهان شده درون سنت ، به فرهنگ ذخیره شده در این شکلهای کهن ،
از حجم های بدیهی و رفتارهای بظاهر ساده بی خبر نبود و این کار او را از حد
تزیین و تکرار اشکال و مضامین قدیمی فراتر می برد .رفتن به
عمق ، هر چه ساده تر شدن ، خلاصه تر بودن ، خلاصه کردن همه چیز ، شکل رمزی
به اشیا ، رنگها و رابطه ها دادن ، فریاد رنگهای دوره ی آغازین خود را بدل
به نجوای رنگمایه ها کردن ، هر چه فضای رها شده بر سطح اعتبار بخشیدن ،
ترکیبهای باز ، غیرمتعارف با ساختهای کنایی تا بدانجا که چندتایی از
کارهایش تجرید محض رنگ است ، ویژگیهای دوران آخر کار سپهری را نشان می دهد .
میهن او نقاشی بود . میهن او کویر رنگ و حیاتی جوشنده از آن است او در
میهن خود هر روز دوباره کشف می شود .
روزهاي معصوم آلوده[ احمدرضا احمدي ]
روزهاي معصوم آلوده اي بود و سهراب هر روز با
حجب , اين روزهاي آلوده را عبادت مي كرد . و تلاش داشت در سير و سفرش به
روز . ما يكديگر را باور كنيم . و سپهري روزي دوباره جوان شود . ولي چگونه ,
غيور تنهايي مي تواند با بودن روز و شب به مصاف رود . آن هنگام است كه
انسان از شعر بودن زمين خانه اش دلگير و نا اميد مي شود و به جهان پناه مي
برد و در كهكشان با همراهي اميد و نا اميدش ديدار مي كند . مي دانم عذاب
سختي است كه انسان نا اميد از مكان خانه اش در كل جهان غرق شود ولي سپهري
اين عذاب را دوست داشت . در رياضت و انزوا به جستجو مي پرداخت و با ملايمت و
حوصله اي كه صفت بزرگيش بود به جهان چشم دوخت . جهان با وسعتش در توان او
نبود و دست هاي استخواني او نمي توانست تمام جهان را به كلمات او پيوند
زنند . لحظه اي در خاك ماند , ايستاد , تجربه كرد , حركت كرد و
بدنبال شرق گمشده به راه افتاد در اين دوران ها ترانه هاي ژاپني را تجربه
كرد . آوار آفتاب حكمت اين دوران است . چهره اين كتاب كمي عبوس است و سهراب
با حكمت و انديشه اي ديگر به دنبال كتاب حجم سبز رفت و در شعرهاي اين كتاب
از گمگشتگي بيرون آمده و راه اصلي و واقعي خود را يافته است اكثر شعرهاي
سهراب در اين كتاب دعوت است از همه مردم , از گل ها , از آبها از هر آنچه
در طبيعت است .
روشني گل در برابر تاريخ[ فريدون رهنما ]
روشني گل در برابر تاريخ فرع قرار گرفته شده
است . از همين جا مي توان درباره سهراب سپهري آغاز سخن كرد الوار شاعر
فرانسوي وضع هنرمندان را به وضع برادران بيناي قرون وسطي تشبيه كرده است
آنان مرداني بودند كه با زنان كور ازدواج كرده بودند . شاعر مي گويد
هنرمندان كه بينا هستند . همسر همگان كورند . مي كوشند براي ديگران چيزهائي
توصيف كنند كه آنان نمي بينند , يا نديده اند . اما روشني گل روشني زندگي
خيره كننده و گاه كور كننده است . به رنگها پهنه ها و فضاها , كه پخش مي
شود و در چشمان هنرمند پاشيده مي شود .
سهراب در آنسوی محاق[ کمال رجاء ]
سهراب سپهری در زمره ی آن گروه از هنروران
نوآوریست که حتی پس از مرگ جسمی شان نمی توان فعل ماضی را درباره ی آنان و
آثارشان بکار برد و نفوذ شتابان اندیشه های او در میان گروه های جوان ، هر
قلم منصفی را بر آن میدارد تا او را سرایشگر مضامین عرفانی حال و آینده
بشمارد .شعر سپهری در زمانی طلوع کرد که ادبیات معاصر ایران
در دو بخش مبتذل و مترقی ، راهی کاملا" متضاد با یکدیگر را طی می کردند :
بخش نخست ، همچنان به مثله کردن شعر کهن ادامه میداد و سخت درگیر زلف چلیپا
و خم ابروی مادینه ها یا نیرنه بود ، در حالی که شعر بیدار آنروز ، شماری
از سرایندگان سلحشورش را یا روانه ی تبعید یا زندان ... و در این بحبوحه
است که شعر سپهری به موازات شعر پویای امروز ، قلمرو دیگری را در می نوردد و
نسل سرگردان ، گسیخته از خویش و بیمار از نوعی فن سالاری را بار دیگر
چونان "گاته ها" با عناصر اربعه آشتی می دهد .نگاره پرداز از
بیزار از افق های بسته ، بی اعتنا به دگم های پیرامونش ، چشم اندازی باز و
گسترده را به روی اهل اشراق می گشاید و در برابر اعتراضهائی که اینجا و
آنجا بالا و می گیرد ، او سکوتی شگرف و معصومانه را بخود تحمیل می کند و
تأکید می ورزد که آدمی اگر آدمی است باید "وزن بودن" را احساس کند و با هر
مرام و کیشی که دارد ، زندگی را بر لب طاقچه ی عادت بفراموشی نسپارد .اگر
ملای روم می تواند بگوید : از محبت ، غول ، هادی و حزن ، شادی می شود ،
چرا سپهری نتواند رونق آدمی را از دوستی بداند ؟ ... و اگر حافظ حق دارد
تاریخ و جغرافیای سمرقند و بخارا را بهمراه تمامی اهالی اش به خال هندوی
ترک شیرازی اش پیشکش کند ، چرا سپهری حق نداشته باشد زندگی را بدزدد و میان
دو دیدار ، قسمت کند ؟یکی از مهمترین خرده هائی که بر سپهری
گرفته اند ، انزوای سیاسی اوست و هر چند که برخی از منتقدان بنام معاصر ،
بر شقیقه ی او "کلت" نهاده و به بازجوئی از او پرداخته اند ، لیکن انگیزه
های سهراب برای گریختن از بازار مکاره ی سیاست بحدی گونه گون و فراوان است
که هر اهل انصافی را به تعمق و تفاهم وامیدارد . او مصالحه ی علنی اربابان و
دلالان گیتی را بر سرنوشت بردگان جهان سوم لمس کرده و می بیند جانهای
عزیزی را که در ستیزه ی باروت و خون ، قربانی این تبانی شوم می شوند ...او
می بیند گردش پی در پی مواضع سیاسی مبارزان رادیکال را و می بیند فرمانده ی
نیروی هوائی دموکراتهای آذربایجان را که بیست سال بعد ، یکی از صمیمی ترین
و متعصب ترین مداحان خدایگان آریامهر می شود و می بیند یهوداهائی را که
یکروز عضو فعال ساواک اند و روز دیگر رهبری شماری از مخالفان شاه را در
خارج کشور بر عهده می گیرند .او می بیند شاعرانی را که
سرسختانه برای ابقاء دولت آموزگار از قلم فروشان مطبوعات ، امضاء و تومار
جمع می کنند و ناگهان دو ماه پیش از پیروزی انقلاب ، سروده های انقلابی
آنان دیوارهای تهران را ملوث می کند و تصانیف مذهبی شان از رادیو تلویزیون
نوزاد انقلاب نواخته می شود .او می بیند که تنها در سال پیش
از خیزش مردم ایران ، پنجاه و اندی از بلند پایه ترین رهبران سیاسی جهان ،
از راست ترینشان گرفته و ت چپ ترینشان به دعوت محمدرضا پهلوی سوار بر یک
اتوبوس اختصاصی می شوند و مشتاقانه به دیدار رژه ی قلدران تاریخ شاهنشاهی
می روند .او می بیند متعهدان سیاسی بنامی را که از کتابهای
غیرقابل چاپشان هیچ کپی و یادداشتی برنمیدارند و در میان جوانان تشنه ی
پیکار ، پخش نمی کنند ، اما پس از پیروزی انقلاب ، در دیباچه ی کتابهای
تازه چاپ شده شان اصرار می ورزند که آثار مردمی آنان در دهه ی چهل یا دهه ی
پنجاه نوشته شده اند و این پرسش را که نوشداروی اینان چه تأثیری بحال
سهراب های جوانمرگ دهه های چهل و پنجاه داشته است مسکوت می گذارند .او
می بیند شاعران غیوری را که سروده های سیاسی خود را تنها در جمع خواص و
نخبگان قرائت می کنند و سخت هراسناکند که مبادا دستگاه ضبط صدائی از سروده
های آنان نسخه بردارد و با نشر آنها در میان مردم ، زحمتی برای حضرات فراهم
آورد .سهراب به رغم تمامی قیل و قالها میداند روزی فرا خواهد
رسید که به همت همین عزیزانی که امروز آستین همت بالا زده و به بزرگداشت
او همت گماشته اند ، شعر او در میان قشرهای دردمند روستائی نیز حضوری علنی
خواهد یافت و آنگاه که گرفتاران آب و نان ، "جنس زمین" را عمیقا" احساس
کنند و عاشقانه به کشته های خود خیره شوند ، دیگر به راحتی نخواهند گذاشت
صاحبان زمین های چندین ده هکتاری وانگلهای بازوی رنج ، همچنان بر آنان چیره
بمانند .درست است که سپهری ، گه گاه در تجسم زیبائی های حیات
راه اغراق می پوید و بی آنکه تجربه ای عینی از برخی تلخی های حیات داشته
باشد ، می گوید : تا هست زندگی باید کرد ، اما همو در بستر بیماری ،
صادقانه اعتراف می کند که پاره ای از ابعاد فضای زیست را بدرستی نمی شناخته
و "درد ، گاه آنچنان هجوم می آورد که ادامه دادن ، ممکن نیست." ... سهراب
در این ورطه درست به همان نقطه ای می رسد که سرایشگر بنام معاصر "مهدی
اخوان ثالث" در بیان حالات "شاتقی" :"زندگی را دوست میدارممرگ را دشمن
؛وای! اما با که باید گفت این ، من دوستی دارمکه به دشمن خواهم از او التجا
بردن ؟!"امروز
، این پرسش دوستداران جوان سپهری و همسویان فکری او همچنان به قوت خود
باقی است که اگر عطار و مولانا و حافظ به رغم مماشات با ارباب ظلمه و حکام
خونخوار زمانه شان می توانند جاودانه بمانند ، چرا پرهیز سپهری از برخورد
رویاروی با سیاست باید ارزش های معنوی او را به محاق سکوت و به پیله ی
"بایکوت" بکشاند ؟باید خوشنود باشیم که تعهد اخلاقی و عاطفی
سپهری در برابر مردم و تلاش او برای سالم سازی هویت طبیعی انسانها ، روز به
روز شیفتگان و مریدان بیشتری می یابد و کمتر رخ میدهد که اندیشمندان معاصر
ما تنها از ظن خود یار او شوند و بینش آنان بر محیط رونق شعر سهراب در حد
یک خط مماس ، مختصر شود .این دیگر بر ذمه ی باورکنندگان اوست
که تمامی ابعاد معنوی و هنری سپهری را یک به یک تحلیل کنند و سهراب را بیش
از پیش از دیدگاههای نگاره پردازی و بشر دوستی و عرفان شگرفش برای
دورماندگان از فضای ادبیات معاصر به تصویر کشند . البته این وظیفه بل فریضه
تنها منحصر به سپهری نیست بل شامل همه ی دلیران اندیشمندی می شود که بر
دوش اهل هنر و آن نیت دینی عظیم دارند .یاد نازنینش را گرامی بداریم و در
سوگ از دست رفتنش صبوری کنیم .مهر 1367
سهراب سپهري[ بيوك ملكي ]
اول ارديبهشت ماه هر سال ، يادآور اول
ارديبهشت سال 1359 ، روز مرگ سهراب سپهري است ، و آنچنانكه خود مي گفت :
"مرگ ، پايان كبوتر نيست ."ما هر وقت مطلبي درباره هنرمندي
خوانده يا شنيده ايم ، معمولا" آن مطلب در مورد محيط زندگي او ، هنر او ،
چگونه فكر كردن او ، چگونه نگاه كردن او به انسان و جهان و ... بوده است .
براي اينكه هم اين سنت را نشكسته باشيم و هم تا حدودي همه اينها را ، هر
چند مختصر ، آورده باشيم ، با هم زندگينامه او را از زبان ساده اما
هنرمندانه خودش مرور مي كنيم :اهل كاشانمروزگارم بد نيستتكه ناني دارم ،
خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .مادري دارم ، بهتر از برگ درختدوستاني ، بهتر از
آب روانو خدايي كه در اين نزديكي است :لاي اين شب بو ها ، پاي آن كاج بلند
.من مسلمانم .قبله ام يك گل سرخ ...اهل كاشانم .پيشه ام نقاشي است :گاه
گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شماتا به آواز شقايق كه در آن
زنداني استدل تنهايي تان تازه شود ...سهراب
نه تنها با آواز شقايقهايي كه در قفس نقاشي هايش مي خوانند ، دل تنهايي ما
را تازه مي كند . بلكه چشمهاي ما را با زلالي شعرهايش مي شويد و از ما مي
خواهد تا جور ديگري به جهان نگاه كنيم . نگاهي غير از نگاههاي عادي و سطحي
:من نمي دانمكه چرا مي گويد : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباستو چرا در
قفس هيچكس كركس نيست .گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد ،چشم ها را بايد شست
، جور ديگر بايد ديد ...او
زندگي را با همه غمها و شاديهايش بين خود و ديگران تقسيم مي كند و هميشه
نگران بي گناهاني است كه از گناهكاران گونه هايشان نمناك است و دلهايش
غمناك .در فكر او ، حتي مرغابيهاي دريا نيز بايد دلهاي
كوچكشان ، چون درياي آرام باشد و پيوسته در اين فكر است كه مبادا آرامش آبي
مرغابيها بر هم خورد :حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودن و افتادحكايت
كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شدبگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
...سپهري
اگر چه اهل كاشان است اما هيچگاه خود را متعلق به آن نمي دانند ، و تنها
كاشان شهر او نيست . شهر حقيقي او گم شده . او خانه اي در طرف ديگر شب
ساخته است . طرف ديگر شب كجاست ؟ بي شك بايد جايي باشد كه چشمها به روشني
باز مي شود. جايي كه تا بخواهي در آن خورشيد است ، نور است ؛ جايي كه حتي
مي شود در آن صداي نفس باغچه را هم شنيد :اهل كاشانم . اماشهر من كاشان
نيست .شهر من گم شده است .من با تاب ، من با تبخانه اي در طرف ديگر شب
ساخته ام .و راستي ! مگر فرقي هم مي كند كه انسان در كجاي زمين باشد ؟ :هر
كجا هستم ، باشمآسان مال من استپنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من
استاو با هشت كتاب آمد ، و پيامهايي از دوستي ، مهرباني ، روشنايي و ...
براي ما آورد :روزي خواهم آمد ، و پيامي خواهم آوردخواهم آمد ، گل ياسي به
گدا خواهم دادخواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشتآشتي خواهم دادآشنا
خواهم كرددوست خواهم داشت .و با قايقي به پشت درياها سفر كرد و از اين خاك
دور شد :قايقي خواهم ساختخواهم انداخت به آبدور خواهم شد از اين خاك غريب
،همچنان خواهم خواند .همچنان خواهم راندپشت درياها شهري استكه در آن وسعت
خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان استپشت درياها شهري استقايقي بايد ساخت .
سپهری از زاویه ای دیگر[ س . ج . جاهد ]
اهل کاشانم ، اماشهر من کاشان نیست .شهر من گم شده است .سپهری
تنها شروع می کند و تنها به پایان می رسد ، سال های پرفراز و نشیب تاریخ
معاصر ایران را درهم می نوردد . و پنجاه و اند سالی تلخی ها می چشد ،
فروپاشی عصر رضاخانی و آغاز دوران محمدرضا را شاهد است سال های بیست را
تجربه می کند ، کودتای 28 مرداد را نظاره گر است جنگ قدرت بین آمریکا و
انگلیس در ایران را می نگرد . و بالاخره انقلاب 57 را نیز به چشم خود رویت
می کند ، شاید یکی از دلایل انزواگرایی سپهری در پیچ و خم نوسانات تاریخی
زمانش نهفته باشد ، شرایط سخت و ناهمگون مراحل گوناگون زندگی وی ، مجال
اظهار وجود ، و درخشش را از سپهری می گیرد ، احتمالا" سپهری اگر در فضایی
دور از خفقان و محیطی هنرپرور می زیست بیش از آنچه که بود مثمر ثمر می شد ،
خود می گوید : اهل کاشانم ، اما شهر من کاشان نیست ، در این مرحله سپهری
از وطن فراتر می رود ، می پندارد ، همه جا می توان کاشان و کاشانی بود ، و
همه جا می توان کاشان ها رفت ، ولی شهری که خود را بدان وابسته بداند وجود
ندارد ، به اقصی نقاط جهان سفر می کند ، همه جا کاشان ها یافت می شوند ،
همه جا سپهری می تواند لب به سخن بگشاید ، او قصد ندارد از چهارچوب پنجره
ای کوچک به جهان پیرامون بنگرد ، ولی شرایط اجتماعی موجود ، او را در تنگنا
قرار می دهد ، بال هایش را می بندد ، کلامش را محصور می کند ، شعرش را در
قفس . لذا سپهری تنهایی را می گزیند ، به طبیعت پناه می برد ، شاید از این
راه ، رهی بتوان جست .برگی از شاخه ای بالای سرم چیدم ، گفتم :چشم را باز
کنید . آیتی بهتر از این می خواهید ؟و شنیدم که به هم می گفتند : سحر می
داند ، سحر !سپهری
چشمان خود را به روی برگ ها دوخت ، کلامش را بجان رویندگی و نوشگفتن دوخت ،
طراوت و شادابی ، همواره با چشمانی باز ، تبلور فردیت وی بودند ، کسی نمی
داند سحر چه می داند ، ولی ، می داند ، که سپیده دم شگفتن از راه می رسد ،
آیتی بهتر از این نخواهید خواست .برخلاف تصور برخی ها سپهری
غرق در طبیعت مطلق نبود ، او از طبیعتی دم می زند که با انسان اجین است و
دست انسانی با آن گره خورده است ، سپهری قصد حل مسئله ای را ندارد ، رسول
نیست ، برنامه ریز نیست ، ولی انسان والایی است که درد و اندوه و غم انسانی
را در قالب طبیعت تصویر می کند :پنجره ام به تهی باز شدو من ویران شدم
.پرده نفس می کشیدسپهری
اگر از روزگار مأبوس می شود ، و اگر همه چیز برایش تهی می شوند ، صدای نفس
پرده را نفی نمی کند ، در منتهی علیه یأس ، امیدی می کارد ، برخلاف تصور
برخی ها امید به آینده همواره در کلامش متبلور است :عبور باید کردصدای باد
می آید ، عبور باید کردو من مسافرم ، ای بادهای همواره !مرا به وسعت تشکیل
برگ ها ببرید .عبوری
که سپهری از آن دم می زند ، عبور مجرد نیست ، فردگرایی محض نیست ، تأکید
می کند ، عبور باید کرد ، چنین بنظر می رسد که یأس و دل مردگی ، همراه با
جامعه ای یکنواخت ، وی را به سوی واقعیت گرایی سوق می دهد ، و اینجا است که
باید عبور کرد ، با تلخی ها درافتاد و ناملایمات را در هم شکست و فردای
روشن جامعه انسانی را برای نسل ها یادآور شد . می خواهد راهی دیار وسعت برگ
ها بشود ، با همگان هم سو شود و تاریکی ها را به ودای فراموشی بسپارد .
اینجا است که شخصیت واقعی سپهری چهره می نمایاند .انسان گرایی وی ، و ارج و
منزلتی که به جایگاه انسان فرهیخته قائل است در قالب شعری بر روی کاغذ
سرازیر می کند :من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمنمن ندیدم بیدی ، سایه اش را
بفروشد به زمین .رایگان می بخشد ، نارون شاخه خود را به کلاغ .هر کجا برگی
هست ، شور من می شکفد ...جامعه
ای بی غل و غش ، تهی از نابرابری ها ، پاک و منزه و انسانی ارائه می دهد
که حتی صنوبرها هم خصومتی با هم ندارند ، انسان های جامعه مدنظر سپهری پای
بند تعاونند ، درخت شاخه اش را برایگان در اختیار پرنده می گذارد و شور وی
از دیدن این همه از خود گذشتگی ها و بی آرایشی ها می شکند ، سپهری طبیعت را
جزئی از وجود انسان می بیند ، طبیعت از وجود انسان نشأت می گیرد می شکند و
گل می دهد ، و طبیعت گرایی وی سوای مجردنگری قالبی تحلیل گران مقطع نگر و
جزم اندیش است . در دنیای سپهری گل بدون وجود انسان معنی و مفهومی ندارد ، و
تباهی ها خره جان هر دو است ، چون انسان و طبیعت موردنظر وی در سایه آزادی
قد می کشند و استوار می شوند :تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا
بخواهی تکثیر .رمانتیسم
نهفته در کلام وب رمانتیسم نیمه واقعیت گرا است ، از خورشید بهره می گیرد
تا پیوندها را عمیق تر سازد ، و پیوندها وحدت آفرینند ، وحدت میان انسان ها
، نفی خشونت ها و جدل ها ، نفی پلیدی ها و نابرابری ها ، ستایش طبیعت پاک و
انسانی .و باز در جایی دیگر می گوید :ما ماندیم ، تا رشته شب از گرد چپرها
وا شد ، فردا شد ، روز آمد و رفت .اشاره
به یاران نیمه راه ، به آنان که وا زدند ، شب را برگزیدند ، حال آنکه او
شب و تیرگی ها را طی کرد و به فردا رسید ، روز بردمید ، سیاهی شب نیز
ناپایدار است آنچه پویا است روز است و روشنایی ، فردایی که می جوید ، فردای
نیک است با دامنه های وسیع به وسعت کره زمین .سهراب درد
آشنای دیرین مردمان خویش است ، در کوچه ها قدم می زند ، در روستاهای اطراف
کاشان هم صحبت مردم کوچه و بازار می شود ، از طبیعت برایشان می گوید ، به
تارهایی که بر وجود آنان تنیده فکر می کند و آواز پرش بیداری سر می دهد
.سپهری
از فشار ناملایمات محیط سخت آزرده خاطر است ، هر چه بیشتر می اندیشد ،
بیشتر رنج می برد ، جامعه مصرفی آلوده بر فساد ، لپ های گل انداخته کاذب ،
قلب او را می فشرد :در کف ها کاسه زیبایی ، بر لب ها تلخی دانایی .از این
که نمی تواند مرحمی بر زخم این مردمان نهد ، در خود فرو می رود و سپس زبان
باز می گشاید :آمده ام ، آمده ام ، پنجره ها می شکفند .کوچه فرو رفته به بی
سویی ، بی هایی ، بی هویی .در
می یابد که در قالب خود فرو رفتن و از اهل کوچه و بازار بریدن مرحم نیست
می آید و با آمدنش همه جا می شکند ، آمدنش مجرد نیست ، آمدن پیکی است ،
راهی است ، که انسان ها را به سوی اسانی تر بردن رهنمون است ، فرا رسیدن
ایام سرور و مرگ دوران بی عدالتی .سپهری مبحث زیبایی شناسی را
از نزدیک می شناسد ، قطره قطره کلماتش بوی ، آب و نان و امید و معرفت و
آینده ای نیک می دهد ، سهراب ، در قالب هر جمله ای دردی نهفته دارد ، و در
میان دردها روزنه ای باز می گذارد ، اگر صحبت از خشمی نگران است یا از قتل
یک شاعر افسرده به دست گل یخ حرف می زند ، سعی دارد نابرابری های جوامع
انسانی را از دامن طبیعت پاک کند ، و چه بسا در کلام موفق هم می شود .در
خاتمه باید افزود ، این روزها جسته گریخته ، اینجا و آنجا کلکسیونرهای
خصوصی تابلوهای سهراب را در گالری های خصوصی به نمایش می گذارند ، هر مجله و
روزنامه ای چند صفحه ای را به مسئله سهراب اختصاص می دهد ، چه بسا این
شیوه مطرح کردن دوباره سهراب ، هدفی دوگانه دارد ، نقطه مثبت ، ارزیابی
مجدد ارزش های ناشناخته شاعری طبیعت گرا و گوشه نشین ولی نزدیک به مردم ، و
نقطه منفی ، زمینه سازی جهت تبلیغ نقاشی های وی ، تا از این طریق بتوان
آثار وی را با قیمتی کلان خرید و فروخت . در این باب باید بسی دقیق بود ، و
نیز دست پرورده سهراب را نباید به دست دلالان و واسطه ها سپرد تا به
دلخواه خود آنها را سبک و سنگین کنند . و هیاهوی زیاد برای سود بیشتر خود
براه اندازند .جای صحبت در مورد سپهری بسیار است ، زمانی فرح
نیز سفارش می کرد تا تابلوهای وی را بخرند و برایش بوق و سرنا راه
بیاندازند ، آنها از جنبه تبلیغی ، و مجردنگری ، سپهری را بررسی می کردند ،
ولی اکنون باید با دیدی وسیع تر و موشکافانه تر ، به شاعر انسان گرای خود
نگاه کنیم .حرفها دارمبا تو ای مرغی که می خواهی نهان از چشمو زمان را با
صدایت می گشایی !
سپهری یک نقطه عطف[ مرتضی ممیز ]
سهراب سپهری شاعر یا نقاش ؟ سپهری شاعر نقاش و
یا سپهری نقاش شاعر ؟ در جائی خواندم که سپهری اولین دفتر شعرش را در
نوزده سالگی منتشر کرده است . ظاهرا" این نخستین نمایشی از فعالیت های هنری
او بوده است . نمی دانم که در همان اوان نقاشی هم می کرده است یا نه ؟ اما
به دانشکده هنرهای زیبا که رفت حتما" براساس دستمایه و استعدادی رفته است .
به خصوص که در همان هنگام هنرجوی برحسته ای بوده است و جرقه هایش از همان
زمان در محیط زده شده و جلب توجهات را کرده است . هنگامی که او را شناختم
او را یک نقاش یافتم . این به معنای تخطئه کار شاعری او نیست چرا که وقتی
شعرهای او را می خوانید آنقدر تصویریست و آنقدر خوانا و دیدنی است که گوئی
تابلوئی را با لحنی بسیار زیبا توصیف می کند . به طور کلی وقتی در هر رشته
ای از هنر به پختگی برسید به شاعری در آن هنر می پردازید . منظور آن نیست
که یک تابلو نقاشی با مضمون و موضوعی شاعرانه نقاشی کنید در این صورت آن
بدترین نقاشی هاست که با ماسک و نقاب شعر گونه به دروغ بافی پرداخته است .
بلکه منظور روح شاعرانه بیان تصویری تابلو است . بنابراین وقتی تابلوهای
سپهری را نگاه می کنید در واقع همان اشعار او را می خوانید منتهی با زبانی
دیگر ، با زبان تصویر . تبحر دوگانه سپهری در نقاشی و شعر گویای نکته مهم
دیگریست که باید هر هنرمندی داشته باشد و آن دید و درکی همه جانبه نسبت به
هر گونه و هر رشته فعالیت هنری است به این معنی که هر هنرمند باید آن چنان
دید و شناخت آشنائی با هر اثر هنری چه نقاشی ، چه ادبیات چه موسیقی چه
معماری چه سینما و چه تئاتر و خلاصه هر فعالیت هنری دیگر داشته باشد که
بتواند به راحتی درباره آن اظهارنظر کند . کلی گوئی نکند ، گفتگو کند . با
زبان آن هنرمند آشنا باشد که بداند او چه می گوید و با او گفتگو کند . بده و
بستان حرفه ای کند ، صدای او را بشنود . جواب او را با حساسیت بدهد . شما
هر هنرمند بزرگی را که نگاه کنید چنین است و چنین ابعادی را دارد در غیر
این صورت او ماندگار نمی شود و کارش بی جواب می ماند . منعکس نمی شود و
مردم به او جواب نمی دهند و با او ارتباط برقرار نمی شود . شما هر هنرمند
بزرگی را در هر زمینه هنری ببینید دارای چنین ابعادی است . کارهای خوشنویسی
میرعماد را نگاه کنید . به راحتی می توان دید که او معماری را می شناسد
موسیقی را به خوبی می فهمد ، چون یک شاعر تمام ابعاد و حال و هوای کلمات را
حس می کند . مثل یک نقاش ، طرح و رنگ و شکل و کلمه را درک می کند . چون در
نوشته های میرعماد همه این خواص دیده می شود و لذا کارش بسیار محکم ، قوی و
اصیل است بدون آنکه استحکام و تبلور فرهنگی میرعماد به روح و جسم کلمات
لطمه ای وارد کند . خط او در عین ظرافت شکننده آن قوی و مستحکم است . شعر
حافظ را نگاه کنید همه این خواص را دارد اما آن چنان قلب شما را می لرزاند
که باور نمی کنید استحکام و قدرت فنون شعر او این چنین عمل می کند . دستگاه
ماهور را بشنوید این آهنگ را کسی یا کسانی ساخته اند که با هر هنر دیگر
همین اخت و خلوص و نزدیکی را داشته اند . به این مرزها زورکی نمی توان وارد
شد و زورکی نمی توان با حرفها و بررسی و نقدهای خودمان اثری را خراش بدهیم
، پاره کنیم و زخمی کنیم باید به جائی برسیم که به هر چیز که نگاه می کنیم
، نگاهمان آشنا باشد . همه چیز را شفاف ببینیم ، نگاهمان از همه چیز رد
شود به عمق دل آن برسد . باید به یک درک شفاف رسید تا انعکاس شفافیت های
دیگر را از خود رد کنیم . کارهای سپهری را نگاه می کنیم می بینیم از چنین
خواصی و ابعادی برخوردار است . پس او را می توان واقعا" یک هنرمند نامید.
او متاسفانه کوتاه زندگی کرد و در پنجاه و یک سالگی عمرش تمام شد و این
واقعا" خیلی غم انگیز است . به خوبی می توان تصور کرد که اگر زنده می بود
او به جائی می رسید که مطمئنا" نقطه عطفی می شد . آثارش چنین پیامی را می
دهند ..... اما چیزی که بیش از هر چیز دیگر می توان درباره
آثار سپهری گفت – چه شعر و علی الخصوص نقاشی های او – قضیه "سادگی" آنهاست
سادگی به معنی بی تکلفی ، سادگی به معنی وارستگی ، سادگی مضامین . پرهیز از
موضوعات و حرفها و فرمها و مسائل بیهوده پیچیده که تماشاچی را بی جهت
مرعوب کند . کارهای سپهری از شفافیت خاصی مملو است که وقتی به آن نگاه می
کنی همه چیز را در یک جا و به آسانی و سادگی می بینی . آنقدر ساده که گاه
به اشتباه فکر می کنیم که زحمتی برای ساختنش کشیده نشده است . در حالیکه
کارهای او نمونه کاملی از کارهای سهل و ممتنع است مثل همه آثار هنرمندان
خبره و جا افتاده که ظاهر آثارشان ساده و سهل است اما وقتی بخواهی حتی شبیه
او کار کنی متوجه می شوی که اشتباه کرده ای و دست یافتن به این سادگی
تجربه ای فوق العاده می خواهد . وارستگی می خواهد ، باید به جائی رسیده
باشی که بتوانی با یک اشاره ، حرفهای بسیاری را با سادگی و روشنی بیان کنی .
مثل طرز سخن سعدی که باور نمی کنی شعر گفته است و از وزن و ریتم و قافیه و
فنون سنجیده شعری استفاده کرده است . سعدی آن چنان راحت و ساده حرف می زند
که جملاتش تبدیل به ضرب المثل عمومی می گردد و نسلها ورد زبان همه می شود
در حالیکه زبان او در واقع مرصع است و تلالو دارد . موضوعات نقاشی های
سپهری هم به همین گونه است . با قلمش رنگها را با راحتی و سادگی تمام بر
روی بوم مالیده است گلی ، سبزه ای ، تپه خاکی ، میوه ای ، سیبی ، نهالی ،
کلبه ای ، درختی و منظره ای را با تمام بعد و حال و هوایش نشان داده است .
ریتم درختان کهن را با پوسته سوخته و در واقع با پوسته پخته قهوه ای رنگی
آن چنان ساده نقاشی کرده است که گوئی با قلم مو چند حرکت از پائین به بالا و
یا از بالا به پائین بر روی بوم کشیده است . انگار که فقط در حد جا و طرح
اولیه درختان کار کرده است و باید بعدا" روی آنها کار کرد آن ها را ساخت و
متجسم کرد . اما سپهری در همان چند حرکت قلم مو درخت ها کاملا" جا افتاده و
خوب ساخته است حتی ترکیدگی پوسته آنها نیز مشخص و نمایان کرده است . به
خوبی جریان هوا در لا به لای تنه ها و شاخه ها حس می شود و حرکتش را می
بینی . جنس خاکها را با همان ته رنگ رقیق و ساده به خوبی می بینی و می
توانی آن را لمس کنی .با چند حرکت ساده قلم مو رنگهای سبزی را
بر روی تابلو کشیده است که نه تنها نمایش سبزه های کنار جوی را با سادگی
اما با پختگی می نمایاند بلکه آب روان میان آنها را هم حس می کنی و گوئی
شرشر آن را هم می شنوی سپهری انگار شرشر آب را هم بدون آنکه ببینی نقاشی
کرده است . رسیدن به این سادگی کار بسیار مشکلی است . تجربه زیاد و کار
زیاد و پختگی زیاد می خواهد . در واقع باید سادگی را در درجه اول شناخت در
واقع باید طبیعت را خوب شناخت چون طبیعت نیز بسیار ساده است . هر چه را که
خداوند خلق کرده است بسیار بسیار ساده است . اگر کالبد یک مورچه ، یک انسان
، یک فیل ، یک درخت و یک کوه را خوب ببینی و مطالعه کنی ، ملاحظه می کنی
که بسیار ساده ساخته شده است . از نظم و دقتی برخوردار است که حد ندارد این
همه نظم اعجاب انگیز آن چنان ساده در کنار هم و زیر و روی هم قرار گرفته
اند که نگاه را مبهوت می کند . این همه نظم یعنی پختگی کار که در نهایت
سادگی عمل می کند و رسیدن به این مرحله کار هر کس نیست . کار هنرمندی است
که بتواند این نظم و این ساختمان ر بشناسد یعنی در واقع درک کند . با تمام
وجود و واقعیتش درک کند . اغلب ما در ذهن خود گرفتار پندارهائی واهی هستیم
که هر چیز را نمی توانیم با واقعیتش ببینیم . ذهن چیز بسیار بدی است . ذهن
دل و مغز ما را اکثرا" فریب می دهد . ذهن ما اکثرا" اشتباهی بررسی و قضاوت
می کند . ذهن ما بزرگترین سد راه ما به تعالی به زبر دیدن و زبردستی است .
بنابراین وقتی کسی چون سپهری از شر ذهن پیچیده و تاریکی خود را خلاص می کند
و با روشنی و شفافیت نقاشی می کند و شعر می گوید باز ذهن های تو در توی ما
او را باور نمی کنند که او کار هنرمندانه و بی بدیلی کرده است . نمی خواهد
باور کند که کار سپهری یم اثر واقعی هنرمندانه است که بدون سر و صدا و
آواز دهل به سادگی حرفهائی را از عمق قلب و فرهنگ ما می گوید و اثرش چون
زمزمه زیبای یک لالائی و آرامش یک نوازش و زیبائی بی همتای یک لبخند است .
نقاشی های سپهری به سادگی و موثری یک لبخند است . تابلوهایش را نگاه کنید
در آنها چهره سپهری را می بینید که از این تابلو به آن تابلو به شما ، چه
چشمان شما و به نگاه شما لبخند می زند لبخندی شیرین ، لبخندی غمگین ،
لبخندی پر از حرفهای بی صدا ، لبخندی با رقیق ترین رنگها ، لبخندی که نمی
توان راحت آن را نقاشی کرد . باید خیلی آن را نگاه کرد تا راز و رمزش را
درک کرد .
شعر " ساده رنگ " سهراب سپهري ، يك رباعي مدرن[ عمران صلاحي ]
شعر " ساده رنگ " سهراب سپهري ، يك رباعي مدرن
آميز است. در رباعي مرسوم ، همه ماجرا در مصراع آخر اتفاق مي افتد . شاعر
در سه مصراع اول زمينه چيني مي كند و حرف اصلي را در مصراع آخر مي زند.
مصراع آخر ، زنگ و ضربه نهايي رباعي است كه مخاطب را در همان اوج نگه مي
دارد. مصراع آخر بي ارتباط با مصراع هاي قبلي نيست ، اما بيشتر به ياد مي
ماند. گاهي سه مصراع اول فراموش مي شود و تنها مصراع آخر در حافظه مي ماند و
حتي به صورت ضرب المثل در مي آيد. البته هميشه اين طور نيست . بعضي از
رباعي هاي خيام به قدري يكپارچه است كه انگار هر چهار مصراع آن ها يك مصراع
است. اما اغلب مصراع آخر است كه حرف اصلي را مي زند.در رباعي مدرن سهراب
سپهري هم دقيقا چنين حالتي پيش مي آيد . در شعر سپهري به جاي "مصراع" ،
بهتر است بگوييم "بخش"."ساده رنگ" ، از چهار بخش تشكيل شده است .بخش اول ،
حالتي ايستا دارد. توصيف آدم ها و فضاست. هيچ اتفاقي نمي افتد :آسمان ، آبي
تر.آب ، آبي تر.من در ايوانم ، رعنا سر حوض.از بخش دوم ، حركت آغاز مي شود
:رخت مي شويد رعنابرگ ها مي ريزد .شاعر به ياد مادرش مي افتد و گفت و گوي
خود با او :مادرم صبحي مي گفت : موسم دلگيري است.من به او گفتم : زندگاني
سيبي است ، گاز بايد زد با پوست.طنز
، خودش را در همين مصراع نشان مي دهد، وقتي زندگي به سيب تشبيه مي شود ،
اين سيب ممكن است لهيده و كرمو هم باشد. به قول يارو گفتني: آش كشك خالته ،
بخوري پاته ، نخوري پاته !بخش سوم نيز باز توصيف حالت هاست :زن همسايه در
پنجره اش ، تور مي بافد ، مي خواند.من "ودا" مي خوانم ، گاهي نيزطرح مي
ريزم سنگي ، مرغي ، ابري.سهراب همه چيزهايي را كه در بخش هاي قبلي پخش و
پلا كرده است ، در بخش چهارم جمع مي كند . اين بخش با توصيف ساده اي آغاز
مي شود:آفتابي يكدستسارها آمده اند.تازه لادن ها پيدا شده اند و حرف اصلي
اينجاست:من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم :خوب بود اين مردم ،
دانه هاي دلشان پيدا بود.اگر شاعر به آرزويش برسد و دانه هاي دل مردم پيدا
باشد ، چه اتفاقي مي افتد :مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم.مادرم مي
خنددرعنا هم.بعد از مادر و رعنا ، مخاطب شعر هم دچار انبساط خاطر مي
شود.شهر
در اوج خود تمام شده است . ممكن است بعضي ها بگويند پنج مصراع آخر اين بخش
، خودش يك شعر كامل است و نيازي به بخش هاي قبلي نيست. من فكر مي كنم اين
طور نباشد. زمينه چيني هاي قبلي ، مخاطب را آماده مي كند تا به مرحله نهايي
برسد ."برگسون" مي گويد خنده نتيجه رها شدن نيرويي است كه به جايي نرسيده
است. وقتي سپهري آرزو مي كند كه دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، مخاطب شعر ،
نيرويي را در خود ذخيره مي كند و با آن به سراغ پاسخي مي رود
كه خود در ذهن دارد. اما پاسخ بر خلاف تصور و انتظار اوست. اگر دانه هاي دل
مردم پيدا باشد ، آدم اشكش در مي آيد . انتظار مخاطب به جايي نرسيده است و
نيروي ذخيره بايد رها شود . خنده ، يعني رهايي. سپهري در سه بند اول اين
انتظار را به وجود مي آورد و بند آخر را به آب مي دهد!در
اينجا ممكن است خواننده زبلي بگويد ، من كه خنده ام نگرفت. او خنده اش
گرفته است ، اما خودش خبر ندارد! همان انبساط خاطر ، خودش خنده است ، منتها
خنده اي است دروني و پنهان ، يا به قول سنايي: خنده اي بي لب و دندان.
كار ما نيست شناسائي راز گل سرخ[ هوشنگ حسامي ]
كار ما نيست شناسائي "راز" گل سرخكار ما شايد اين استكه در
"افسون" گل سرخ شناور باشيم .در
سال هاي پس از مرگ سهراب كم نبوده اند كساني كه – به حق يا ناحق – درباره ي
شعر يا نقاشي او داوري كرده اند و مي كنند . تا بحال برخي نوشته اند كه
سهراب نقاش خوبي بوده است و بعضي گفته اند كه شاعر خوبي بوده است .آناني
كه با شعر سهراب به مخالفت پرداخته اند ، بي آنكه سهم او را در شعر معاصر
نفي كنند ، او را شاعر تصويرهاي مجرد و خالي از مفهوم معرفي كرده اند و جدا
از اين ، گسليده از مردم و دردهاي مردمي و پناه برده به عزلتي عرفاني و يا
نيمه عرفاني . به گمان درست يا نادرست آنها ، سهراب در شعرهايش از واقع
گرايي به دور افتاده و اغلب به "خود" پرداخته و چندان كه بايد با دردهاي
هستي به چالش نرفته است .آناني كه نقاشي سهراب را نفي كرده
اند ، اين جا و آن جا ، نوشته اند كه او در مقطعي از كارش در زمينه نقاشي
متوقف شده و سيري تحولي را دنبال نكرده است اما با اينهمه ناگزير شده اند
كه لمس شاعرانه تابلوهايش را تائيد كنند .اگر اشتباه نكرده
باشم "آندره ژيد" مي گويد : هر اثر هنري با طبيعت شاعرانه شامل چيزيست كه م
آنرا "سهم الهي" مينامم . اين سهم كه شاعر خود نيز بر وجودش واقف نيست ،
براي شاعر هداياي غافلگيركننده و غيرمنتظري دارد . هر جمله يا حركتي كه
براي شاعر ، درست مثل رنگ براي نقاش ، ارزش دارد ، دربرگيرنده معنايي
پنهاني است كه هر كس مي تواند بطريقي دلخواه آنرا ترجمه و تفسير كند ."سهم
الهي" شعر يا نقاشي سهراب ، بگمان من ، در اين نهفته است كه مي توان آنها
را به شكلي دلخواه تعبير كرد . اگر هر اثر هنري را يك اثر افسانه ي پريان
تلقي كنيم ، آناني كه ساده و بي ريا بدنبال پريان مي گردند و معجزه را باور
دارند ، پريان را مي بينند . مرادم از معجزه همان چيزيست كه آنرا "جوهر
هنر" مي دانيم و معجزه آثار سهراب ، چه در شعر و چه در نقاشي ، اينست كه در
آنها "سهم الهي" به شكلي انكارناپذير به نمايش در مي آيد .سفر دانه به گل
.سفر پيچك اين خانه به آن خانه .سفر ماه به حوض .فوران گل حسرت از خاك
.ريزش تاك جوان از ديوار .بارش شبنم رو پل خواب .پرش شادي از خندق مرگ .گذر
حادثه از پشت كلام .سفر
دانه به گل / بارش شبنم رو پل خواب / و تصاويري از اين دست را مي توان
"مجرد" خواند و خالي از مفاهيم اجتماعي موردنظر خرده گيران اما مهم اينست
كه در كليتي شاعرانه بررسي شوند . در نقاشي هاي سهراب سپهري هم بايد در پي
همين سادگي و صفاي شاعرانه بود .من ، اما ، در پي اين نيستم
كه ارزش هاي هنري آثار سهراب را بررسي كنم چون برخورد من با آثار او هميشه
برخورد يك "مخاطب ساده" بوده است و بهمين دليل در شهر افسانه اي او ، پريان
را ديده ام و سخت لذات برده ام . آنچه كه مايلم درباره اش حرف بزنم يك
"سهم الهي" ديگر است كه در سهراب بود : انسان بودنش .من جمعا"
شايد شش يا هفت بار برخورد نزديك با زنده ياد سهراب داشته ام اما در همان
شش يا هفت بار او را انسان والايي ديده ام كه در عصر آشوبزده ما وجودشان
اگر نگوئيم كيميا است ، سخن نادر است .سهراب ، به معناي دقيق
كلمه ساده بود ؛ به اندازه شعرهايش ، به اندازه تركيب هاي رنگ و خط در
تابلوهايش . گاه خيال مي كردم كودك چهل و چند ساله ايست كه مي خواهد هستي
را تجربه كند . نمي دانم ، شايد در پي آن نبود كه "راز" گل سرخ را شناسايي
كند بلكه مي خواست در افسون گل سرخ شناور باشد . با دل آسودگي و صفاي
كودكانه اي مي خواست "حقيقت" را دريابد آنهم نه آن حقيقتي را كه همه ي ما
به نوعي ميكوشيم تا آنرا دريابيم ؛ ساده ترين حقايق را .ساعت
ها ، مي توانست در يك جمع بزرگ ساكت بنشيند . اصلا" "سكوت" با او بود ،
بخشي از وجودش بود . انگار در رود درون خود غرق بود . آرامش يك كاهن بودايي
را داشت و در عين حال ميديدي كه بوداوش رنج هاي زندگي را تحمل مي كند .
نمي دانم يك بار كه با چند تايي از دوستان در "ريويرا"ي بالا – پنج شش سال
پيش از مرگش – نشسته بوديم ، بنظرم آمد كه در سكون و سكوت رازآميزش سر در
پي مكاشفه يي دارد كه براي من غريب است .آنهايي كه با محافل
مثلا" هنري يا روشنفكري در اين ملك آشنايي دارند ، مي دانند كه تا چه حد
غيبت و حرف و نقل فراوان است . من در معدود برخوردهاي نزديكم با سهراب هرگز
نديدم و نشنيدم كه از كسي بد بگويد ، اثر هنرمند ديگري را به باد مسخره و
انتقاد بگيرد . اگر در گرماگرم بحث درباره فلان نقاشي كه تازه كارهايش را
ديده بوديم از او مي خواستند تا نظرش را بگويد ، رندانه ، شايد ، طفره مي
رفت و مي كوشيد تا به سكوت خود ادامه دهد . اغلب خيال مي كردم كه او در
ميان جمع هم با خودش خلوت كرده و دلش نمي خواهد كه آن خلوت دروني را
بيآشوبند .!عشق به سفرش را ، اغلب ، اينطور بيان مي كرد "آدم
مسافر است پس بايد تا مي تواند سفر كند !". از هند و فرهنگ فقر و رضاي هندي
ها ، سخن مي گفت و به اشاراتي كوتاه . يك بار كه آثارش را در گالري سيحون
نشسته بوديم و سهراب از آشفتگي جوامع غربي مي گفت و شور عارفانه مردم شرق
را ميستود . دوستي شيفته غرب سعي داشت كه با دفاع از دموكراسي غرب چنان
بنمايد كه انسان غربي دستكم حق و حقوق خود را مي شناسد و مثل انسان شرقي به
فقر رضا نمي دهد . سهراب در پاسخ او گفت – و خيلي ساده – در آن فقر و رضا
حكمتي است كه رازش بر من و تو آشكار نيست – البته نه دقيقا" با همين كلمات
كه با اين مضمون .سهم الهي انسان بودنش بود كه به آن سهم الهي هنرش ارزش مي
بخشيد . در تركيب اين دو سهم بود كه مي توانست خيلي بي ريا و ساده بگويد
:اهل كاشانم .روزگارم بد نيست .تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي
.مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .دوستاني ، بهتر از آب روان .
نقاش کلام[ کاظم چلیپا ]
من در اینجا می خواهم بعنوان نقاش و از دید یک
نقاش با آثار سهراب سپهری شاعر و نقاش برخورد کنم . زیرا بر این اصل در
شعرهای سهراب سپهری معتقد هستم که ایشان با آگاهی و حضوری که در دنیای
تصویر و هنرهای تجسمی داشت و با درکی که از مفاهیمی که در زبان عناصر تصویر
وجود دارد . پیام خود را به بیننده القاء می کرده ، و علت اینکه اشاره های
او در بیان موضوع در دل می نشیند ، آگاهی و تسلط او نسبت به درکی است که
از راه چشم و ارتباط عناصر تصویر عاید انسان می شود به این معنی ، رابطه
رنگها – خطوط – سایه روشن ها در طبیعت و ساختمان اشیاء و احساس جاری در
آنها . ترکیب این عناصر به اضافه عواملی چون ریتم – فضا – زمان – حرکت –
جنسیت – بافت در کنار هم در یک ترکیب . احساس را به بیننده القاء می کنند ،
نقاش با این پیام ها سر و کار دارد . سکوت یک بیابان را در نظر بگیرید و
احساس یک ابدیت را در این سکوت . در خطوط ملایم تپه های دوردست و رنگ آبی
آسمان ، آسمان بدون ابر و رنگهای طلائی تپه ها نهفته است و در آن سوی پنهان
قلب شما و سپهری با تسط بر این درک ، احساس های دریافت شده را در شعرهای
خود در کلام خود حضور میداد و با آوردن عناصری چون صنوبر – جوی آب – سایه
های نارون ها – سیب ها و انارها – اقاقی ها – سپیدارها – شقایق ووو ...
تصویرهائی که در اشعارش نهفته هر چند بعضی از آنها دقیقا" مفهومی سمبلیک را
دارد و اشاره به معنای دومی است و در بعضی از شعرها خود طبیعت است یعنی
آنچه که می بینیم ساده و زیبا .ابری نیستبادی نیستمی نشینم لب حوضگردش ماهی
ها ، روشنی ، من ، گل ، آب ،پاکی خوشه زیستدم غروب ، میان حضور خسته
اشیاءنگاه منتظری حجم وقت را می دیدآدم اینجا تنهاستو در این تنهایی ، سایه
نارونی تا ابدیت جاری است .سفر پیچک این خانه به آن خانهسفر ماه به
حوضکاجهای زیادی بلندزاغ های زیادی سیاهآسمان به اندازه آبیسپهری در
شعرهایش ، زمانی و زمانهایی در افسون طبیعت شناور بود و عاشقانه به زمین
خیره شد و نگاه کرد .البته
در این جا من در مقام یک شعرشناس نیستم تنها خواستم اشاره ای به زمینه های
تصویری در شعرهای سهراب سپهری کنم و موفقیتی که او را همراهی می کند نقاش
بودن او بود که کلیدی بود که احساس های گنگ و پنهان را در چارچوب کلام می
آورد و همین امر زیبائی و محتوای آثار او را دو برابر کرده است .سهراب
شاعر دوران کودکی همه ما است ، دوران سادگی و سوال زیبائی و دوست داشتن .
او با کلام و رنگ و صدای رنگ شعر می گفت و نقاشی می کرد .سهراب
سپهری دوره های مختلفی را در نقاشی هایش دارد . یک دوره تابلوهائی است
گویا مربوط به دوره دانشگاه که به شیوه راکسپرسیونسیم کار شده و قلم ها از
یک شتاب خاصی برخوردار است و موضوع آنها شب است با رنگ آبی و خاکستری و
مشکی و پنجره ای که نور زرد و نارنجی آن پیداست و شاخه ای با شکوفه های
سپید مایل به بنفش – سپهری نقاشی است نوپرداز و پرکار و در پی تجربه و
یافتن بیان نو – و شرکت فعال در نمایشگاه های جمعی فردی در بینال های داخلی
و خارجی . سهراب سفرهای مختلفی را به مراکز هنری دنیا داشته و تأثیرات
زودگذر بوده و تنها تأثیر ریشه دار و ماندنی ردپای نقاشی های ژاپنی و چینی
در تابلوهای آب رنگ و رنگ روغن های او با موضوع – درخت ها که ردیف های
فشرده آنها بصورت خطی پهن قسمتی از فضای سفید تابلو را پوشانده چنانکه لکه
هائی در یک خلأ یک تنهائی – که با بافت دقیق که از اسفنج یا گونی استفاده
کرده برای نمایش پرداخت و جنسیت آن که یادآور نقاشی های ژاپنی که متأثر از
فلسفه ذن می باشد احساس می شود . در اینجا به این نکته اشاره کنم که من یک
نوع دوگانگی بین شعر و نقاشی سهراب سپهری می بینم در شعر طبیعت سرشار از
نور و زیبائی است تا حدی که خدا در لابلای شب بوها احساس می شود . جوی آب
هم چنان در حرکت و زلالیت خود باقی و هر جزء از طبیعت آیتی است .برگی از
شاخه بالای سرم چیدم گفتمچشم را باز کنید ، آیتی بهتر ازین می خواهید
؟سهراب سپهری در شعرهایش آگاهی آب را که به سمت جوهر پنهان زندگی میرود
دارد .چیزهایی هست که نمی دانممی دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد .می روم
بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم .راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم
.من پر از نورم و شنو پر از دار و درختپرم از راه ، از پل ، از رود ، از
موج .پرم از سایه برگی در آب .چه درونم تنهاست .سهراب
سپهری در نقاشی هایش خط آخر این شعر است . چه درونم تنهاست در تابلوهایش
هر چند موضوع درخت است و سنگ ولی از تصاویر شعر قید شده و شعرهای دیگرش هیچ
خبری نیست – رنگ حاکم بر تابلو خاکستری است با قهوه ای و مشکی ، درختان
بدون برگ هم جنسیت با سنگهای کنارشان ، چنان کیپ و تو در تو کنار هم نشسته
اند که هیچ روزنی نیست ، چنان سرد و خاموش و سنگین زمستانی خوابیده اند که
راهی بدان سوی تابلو نیست . و حتی شاخه ای رایگان برای استراحت کلاغی وجود
ندارد . در تابلو نشانی از جنبش زندگی نیست . که خود می گوید :چه خیالی چه
خیالی ..... می دانمپرده ام بی جان استخوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی
استدر پایان باید گفت سهراب سپهری نقاش کلام بود و برای حوض نقاشی و ادبیات
ایران ماهی نقره ای است .والسلام
ياد نامه سهراب سپهري[ آيدين آغداشلو ]
اين مقاله را براي ياد نامه سهراب سپهري نوشتم
كه منتشر نشد دوباره مي خوانمش بسيار ملايم و از سر تعجب مي يابمش شايد
اگر حالا مي نوشتم جز اين مي شد اما همين است كه هست . فروردين 69سپهري
به نسلي از هنرمندان ما تعلق دارد كه در سال هاي پس از 1340 رشد كرد و
حاصل داد يكي از مشخصه اين نسل اين نكته بود كه دريافت كجا ايستاده است و
در جهان پر تكاپوي معاصرش چه مي گذرد و در برابر بحران هويت ملي اش چه راه
حلي يا چه پاسخي دارد . اين نسل به آسودگيها دست يافت كه
ماحصل تلاش نسل پيشينش بود شاعرانش كمتر پروا يا الزام رعايت رديف و قافيه و
الباقي موارد اختلاف با نسل پيش را داشتند و نقاشانش سعي داشتند و چه سعي
جانكاهي تا كل دوره يكصد ساله هنر جديد غرب را در يك دهه مرور و عرضه كنند و
حاصل چه اغتشاشي شد ! حالا كه سالها گذشته است چه راحت مي شود اشكالات و
اشتباهات را تشخيص داد و بر شمرد و از اين فاصله چه بزرگوارانه و از سيري
مي توان نظر داد و نقد و تعيين تكليف و رد و قبول كرد و گذشت اما در هياهو و
غوغا كه فرصت ها تنگ بود و آرزوها دور آنچنانكه شايسته اش بود عرضه مردمان
و مخاطبانش كند . آش آن سالهاي غريبي را مي پخت كه از هر جائي چيزي در آن
ريخته بودند و هر كس سهمي در آن داشت و منتظر بود و صاحب حق و حقوق .
متخربين از رو نرفته اي كه طعم تلخ شكست را زير دندان داشتند حديث نفس كنند
كافي كه فاجعه هاي شخصي كم رنگشان را بر هر فاجعه عامي اولويت مي دادند .
شهرت طلباني كه همه چيزشان را در اين قمار از پيش باخته باشند نهاده بودند .
در يوزه گراني كه براي يافتن جايگاهي در جهان غرب جهان زميني بودن را بر
قبيله بازي نبودند و پشتشان به لا و نعم ها و دستورالعمل هاي هيچ هيات
رئيسه اي بند يا گرم نبود . متواضع بودند و فروتن و دلباخته و سرسخت بر
جايگاهشان واقف بودند . فاصله ها و كم و كسريها را مي شناختند و كوشش و رنج
مداوم را به جريمه اين دورافتادگي و بي پناهي مشتاقانه مي پرداختند و
راهشان را مي رفتند . از سوي ديگر چرخي در گردش بود كه نه اين
نسل به راهش انداخته بود و نه آن چنان بعدها رسم عام شد كه بگويند اين چرخ
را روغن زده بود . اين رخ در گردش بي پرواي خود دعوت مي كرد و مي فريفت و
امكان مي داد و خوراك مي طلبيد و صبر و قرار نداشت و چنان شتابان در حركت
بود كه بسياري مجال اندك براي دريافت ماهيت و هدف و جهت و عاقبت آن باقي مي
گذاشت اينطور بود كه براي جماعتي كار تنها در بعد موجوديت و ايجادش مطرح
شد و اينكه حاصلش كجا مي رفت و ه مي شد به صورت دور نماي گنگ و مبهم ماند .
قصه , قصه جهان سوم بود و روشنفكران و هنرمندانش همراه با اقتصاد منهدم و
در بعضي جاهاي ظاهر فريبش و از دست رفتن تدريجي و گاه شتابان . ارزش و
معناهاي ملي و فرهنگ اصيل و محترمش شرافتي از دست مي رفت و به سوي بابهاي
اندك و شايد هيچ بي حاصل . درخشان يا ماندگار و هنرمند چه گيج مانده بود و
درمانده .سهراب سپهري حاصل اين سالها و اين دوران است دوراني
كه هر كسي به جائي رجوع مي كرد و بدل هر سبك و الگوي هر هنري را داشتيم .
هر نقاشي بايد سبك مشخص شناخته شده معروفي كار مي كرد . مي پرسيدند شما در
چه سبكي كار مي كنيد يعني بايد به جايگاه مطمئن و تائيد شده اي تكيه داشتي
والا در مي ماندي كه بي قبيله چگونه به سر خواهي برد . تماشا و گزارش معناي
اين جهان نياز به چهار چوبي داشت و اين چهار چوب را بايد از جائي به عاريت
مي گرفتي زبانت از ياد رفته بود . و زبان تازه اي را به سختي داشتي مي
آموختي و تپق مي زدي و خجالت زده مي ماندي اما درست تر مي نمود اگر به
قبيله اي پناه مي بردي و آسوده تر مي زيستي . آنوقت اكسپرسيو نيست بودي يا
امپرسيو نيست يا كوبيست و يا فوويست و ... راحت امورات اينطوري آسان تر مي
گذشت بايدها و نبايدها را برايت از پيش تعيين كرده بودند و كارمند مطيع
اعتقادي بودي كه هر حاكم مي آوردي به رئيست اشاره مي كردي و سياسيون افراطي
و حكومتي ها اينچنين بودند . و الباقي هم هنر براي هنري ها و جهان سرزميني
ها و صنايع اينچنين بودند . و الباقي هم هنر براي هنري ها و جهان سرزميني
ها و صنايع ملي ها و بشدت محاصره ها و اين به شدت معاصرها چنان چشم به
تغييرات و تحولات شتابنده جهان معاصر داشتند كه عاقبت به جاي صحنه سر از
رديف تماشاچيان در آوردند . بسياري شان هم هيچگاه دانستند كه كجا نشسته اند
. يكي از اين بي قبيله ها سپهري بود و آنطور هم نبود كه در جستجوي رجوعي
نباشد جائي كه پشتش را گرم كند معنايش را قوت بخشد و در ايام درماندگي و
ترديد به كارش بيايد . در دوره هاي گوناگون ديده ايم كه در آنها گاه مربع
ها و لوزي هاي رنگارنگ را در متني سياه و تخت نشاند و گاه چنان به طبيعت و
طبيعت بيجان نگريست كه طبيعت را تقريبا" يكسره حذف كرد .شعر
سپهري مجموعه اي است از تصاوير پياپي . پيامش سادگي و لطف را تبليغ و تحسين
مي كند قالبش هايكوهائي متصل اند نگرش او از پيرامون به سوي درون حركت مي
كند و ( من ) نرم خود و كنار جوئي را معرفي مي كند كه نظير هر راهب و عارف
چله نشيني آبادي جهان را در خود تسليم و خود بنيايي و آرامش لحظه ها مي
جويد برابر آن قولي كه عارف گليم خود را از آب مي كشد و خود را مي يابد .
اما هر قضاوت تند و تيزي كه سپهري را ملزم بداند تا چشم دل را از اجزاء
جهان بر كند و بر غوغا و همهمه هراس انگيزش نگران شود به انكار بنيان و
اساس او – هرچه كه باشد خواهد انجاميد .اگر سپهري اهل گريز به
درون خود است . از سنتي ديرينه پيروي مي كند و فكر هجوم فرهنگ غريب غرب و
جاي گزينش در اين سرزمين كه از قرن يازدهم هجري به بعد شدتي فزاينده يافت .
خيلي كمتر از اغتشاش پس از ورود مغولان بود . حاصل هر دو اغتشاش روحيه و
صنعتي گريز جويانه باقي گذاشت و هر دو وجه صورتي عارفانه اعراض گر و كناره
گير يافت كه قضاوت ها خشمگينانه و آرمان جويه به كنار فرهنگي عميق و مفهومي
وسيع از خود به جا گذاشت .اگر اين نكته را بپذيريم ناچار در آن سوي غايت
حادش بايد به دعوت آن فلاني , ديوان حافظ شيراز را تحقير و سرزنش و
بسوزانيم . سپهري
شاعر و نقاش سالهاي 1340 به بعد كنام امنش را در درون خود مي جويد و به
عنوان بخشي از نسل ناتوان و عاجز از ستيز با جهاني مغشوش و پويا و بي اعتنا
. دعواي جايزه نوبل را وا مي گذارد . و به رفتار آب به جويباري كوچك خيره
مي شود او نشانه اي است . از نسلي كه چه در جدال و چه در گزير و چه در
يوزگي و چه در سعي و پيوستن به جهان غرب يا شرق دور و چه در رجعت به اصل و
يا به هر جاي ديگري درمانده است . مكانيسم پيچيده اين دستگاه غريب را در
نمي يابد و در مقابل اين مكعب مستطيل ناشناخته ناتوان مي ماند , از جدال مي
پرهيزد . مي گريزد و در تنهايي جاي امني كه سراغ دارد , يعني خلوت امن خود
پناه مي گيرد .نمي دانم كار شعر و نقاشي سپهري چقدر خالص
ايراني است با دوستداران سينه چاك آثارش مخالفتي ندارم مخصوصا" كه دوستدار
آثار او بودن رسم روز است . اما مي دانم به آب و خاكش تعلق داشت و سعي كرد
تصوير گر اين سرزمين باشد . نيازي نيافت ابروهاي كماني و بته جقه نقاشي كند
تا كارش ملي و محلي نما شود . آن ديوارهاي نرم و كاهگلي و آن خاك مخملي
بسيط و ممتد را كه مي بيني در مي يابي كه كجا را مي گويد . هر هنرمندي ,
اگر هنرمند باشد گواهي است بر زمانه اش و دارد حديث سرزمين و آداب و فرهنگش
را نقل مي كند و معناي وجودش و حاصل بودنش را منتقل مي كند . و اگر اين
معني در هويتش شكل بگيرد آنوقت در مي يابي چطور مي شود كه يكي سراسيمه از
آن سوي عالم يا به كاشان پرواز مي كند . و يكي ديگر چند ماهي بيشتر را نمي
تواند به دور از سرزمين و مردمانش سر كند و آن ديگري كه بيهوده گريخته است
در غربت مي تركد و يكي ديگر اين آب و خاك را نبض تپنده را عالم مي شمارد .
كه سپهري هر كه بود و هر چه سرود و هر چه كه بايد به تصوير كشيد دلبسته اين
سرزمين ماند و چه فرقي مي كند كه فن كارش را از چين و ماچين به وام گرفت
مگر نقاشان سلف چنين نكرده بودند . او از نسلي كه از ميانش برخاسته بود
سرفراز ماند كمتر از هر كس دروغ گفت . صبور ماند و كار كرد . حرفي براي
گفتن داشت . سهراب سپهري از نام آوران هنر معاصر ايران است چه
در شعر و چه در نقاشي . نقد دقيق كارهايش به دور از مهرباني يا سخت گيري .
مي ماند به عهده تاريخ كه داوري صبور و حقيقي است اما در اين نكته شكي
ندارم نام آوران است كه براي داشتن جايگاهي و قامتي چنين بلند در عصري پر
كشاكش كه نسلي از بزرگان بود كاري نه خرد است و آدمي بزرگ بايد كه بود .
کجاست سمت حیات ؟[ ناصر بزرگمهر ]
باور کنیم ، اگر دنیا را از انگاه سهراب سپهری ببینیم ، دنیای
زیباتری خواهیم داشت .این دنیای آرمانی ، که همه اندیشمندان و آزادگان
جهان در پی آنند چگونه دنیایی است ؟این دربدری سی مرغ ، برای " سیمرغ " شدن
کی به پایان میرسد ؟این
واژه های کمیاب همیشه ماندگار تاریخ ، مهربانی ، عشق ، ایثار ، گذشت ،
فداکاری ، امید ، انسانیت ، پایداری ، خوشبینی ، صمیمیت ، عشق ورزی به برگ و
آب و درخت و گیاه و انسان ، چگونه معنا می یابد ؟این تلاش از مرز خود
گذشتن ، یکی شدن چگونه تحقق می یابد ؟این آرزوهای نشکفته و این رویاهای
پرپرشده من و شما کی به حقیقت میرسد ؟فکر
می کنیم – این سجود ، این رکوع ، این هفده رکعت بندگی و تواضع جزء آنست که
اذانش را باد بگوید و پی تکبیرةالاحرام علف و قد قامت موج به یگانگی خدای
گل سرخ برسیم .این سفر ، این بوسه زدن ، این لمس کردن " حجرالاسود " جز
روشنی باغچه است .دنیا با نگاه سپهری زیباتر است وقتی شاعری مودبانه به گل
سوسن می گوید : شما .پس کی میخواهیم باور کنیم فتح یک قرن را به دست یک شعر
.میترسیم . بگوئیم سپهری حافظ زمان و مسیح عشق ، برادر هموطن من بوده است
؟نترسیم . باور کنیم ، فتح یک عید را به دست دو عروسک ، یک توپ ... ،
کودکتان را بنگرید در شب عید .من یکی ، خواب را از چشم شعر او می بینم
."چکاوکم
" را با گدایی که در بدر میرفت و آواز " چکاوک " میخواست پرواز دادم کاسب
نباشید تا ببینید میشود ، بیدی نفروشد سایه اش را به زمین و رایگان ببخشد
نارون شاخه خود را به کلاغ .باید از مرز بودن و خود گذشتن
بگذریم تا مثل یک گلدان ، موسیقی روئیدن گل را بشنویم . زندگی هندسه ساده و
یکسان نفسهاست ، هر کجا هستیم ، آسمان مال ماست . پنجره ، فکر ، هوا ، عشق
، زمین مال من است . چه اهمیت دارد ، خبر رفتن موشک به فضا ، چشم ها را
باید شست ، جور دیگر باید دید .....واژه ها را باید شست تا فهمید کل شیدر
از لاله قرمز هیچ کم ندارد .واژه
، باید ، خود باران باشد ، بعد ، با همه مردم شهر زیر باران رفت ، تا
بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت . با هم لب دریا برویم و بگیریم
طراوت را از آب ، ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را با هم حس کنیم و بد
نگوئیم به مهتاب اگر بیماریم . بگذاریم ، تنهایی آواز بخواند و به خیابان
برود زیرا ، کار ما نیست شناسایی رازها ، ما باید پشت دانایی اردو بزنیم و
بگذاریم تا شقایق هست ، زندگی ، آرام ، آرام جریان یابد .من چنان بی تابم
که دلم میخواهد " با عینک سپهری " بدوم تا ته دشت و " چکاوک " بخواند ، "
چکامه " ابدی سهراب را :هر وقت بسراغ من می آئیدنرم و آهسته بیآیید .مبادا
که ترک بردارد چینی نازک تنهایی مناما چه کنمکه دیرگاهی است در این
تنهاییرنگ خاموشی در طرح لب است ......و اما در مورد یادمان سپهری ، هیچ
بینش خاصی حاکم نبوده است .سعی کردیم از نگاه سپهری " یادمان " او را منتشر
کنیم ...اگر سپهری بود ، چه میکرد ؟این مجموعه حاصل سخنان کسانی است که در
مراسم حضور یافتند ...حرفهای تازه کسانی که با مهربانی پذیرایمان شدند
...مطالبی که اینجا و آنجا در طی سالها منتشر شده بود ...گزارشی مصور از
مراسم یادواره سپهری در کاشان و موزه هنرهای معاصر ...طرح ها و تابلوهای
منتشر نشده از او و آثار خط و نقاشی هنرمندان دیگر با الهام از آثار سپهری
...*در بازخوانی ، متوجه شدیم ، مقالات تهیه شده هر کدام حرفی دارند و هر
کدام سپهری را با نگاهی متفاوت دیده اند .این مطالب متفاوت و گاه متضاد یک
وجه اشتراک داشت و آن وجود سهراب سپهری و دریادلی اش بود .و همین دلیل موجه
ای است برای چاپ همه سخنرانی ها ، مقالات رسیده و چند مطلبی که بطور
پراکنده چاپ شده بود ...خدایش بیامرزد .آذرماه 1367
گفت و گو با دكتر محمود فيلسوفي همكلاسي سهراب[ محمود فيلسوفي ]
اشاره: تا به حال مطالب گوناگوني درباره اشخاص
و همنشينان سهراب سپهري نوشته شده ، اما گفت و گوي حاضر سعي در روشني
افكندن بر وجوه ديگري از شخصيت سپهري دارد كه از كودكي تا هنگام مرگ با آن
زيسته است . دكتر محمود فيلسوفي از دوستان دوران كودكي سهراب است و دوستي
آنان تا هنگام مرگ سهراب ادامه داشته است.- دوستي شما با سپهري از كجا آغاز
شد و آشناييتان تا كجا پيش رفت ؟واقعيت
اين است كه در موارد بسيار خاص كه به احساس آدمي برميگردد نمي توان از
انگيزه اي دقيق راجع به يك دوستي و آشنايي سخن گفت اما در اين حد مي گويم
كه آشنايي ما از دبستان مرحوم مدرس حوالي سال 1320 آغاز شد. مدرس يك سال به
دبستان خود اضافه كرده بود و ما جزو آن شاگردان بويم كه در سال هفت درس مي
خوانديم. آن زمان جنگ بود و من براي اولين بار سهراب را آنجا حدود شصت سال
پيش ديدم. نام دبستان پهلوي بود كه امروزه "امام" نام گرفته است. به علت
انكه حجم كلاس كم بود و شاگردان بي شمار ، ما را به كلاس ديگري بردند و در
آنجا من و سهراب روي يك نيمكت مي نشستيم. سهراب به نظرم ده يا دوازده ساله
بود. ادامه دوستي ما تا سال 1359 بود كه سهراب در آن سال ما را تنها گذاشت و
رفت ... البته من اجازه توضيح درباره روابط خانوادگي سهراب را ندارم و در
صفحه 100 كتاب "يادواره سهراب سپهري"، در رابطه مسايل اجتماعي و ميزان
دوستي و ارتباطم با سهراب صحبت كرده ام .- آقاي دكتر ، شما به عنوان دوست و
رفيق نزديك سهراب ، روحيه و سجاياي اخلاقي او را چگونه ارزيابي مي
كنيد؟سهراب
نمونه بود ، خجالت مي كشم بگويم من هم مثل او هستم ، در سفرهاي كوتاهي كه
با هم داشتيم ، رفتار و اخلاق خارق العاده از خود نشان مي داد.مثلا
اگر شاخه درختي را مي شكستيم ناراحت مي شد، اگر مورچه اي مي ديد راهش را
عوض مي كرد ، اگر رعيتي از كنارمان حتي از فاصله اي دور مي گذشت ، ما را
رها مي كرد و به همنشيني با او مي شتافت و به او قول مي داد كه در سفر بعدي
حتما" از شهر چيزهايي را كه او خواسته است براييش ببرد. سهراب پاك نهاد
بود . بچه هاي مرا عاشقانه دوست داشت و با آنها ، به سن و زبان خودشان
رفتار مي كرد. روزي با بچه ها قرار صحرا گذاشتند ، وقتي به آنجا مي رسند
شكارچي اي مي بينند كه در حال نشانه گيري به طرف خرگوشي سفيد است. خرگوش
بيچاره ، بي تاب و هراسان از لا به لاي بوته هاي صحرا سرش را به عقب مي
چرخاند تا از انصراف شكارچي مطمئن شود اما باز خود را در طعمه دام صياد مي
يابد. سهراب اين منظره را از دور مي بيند، انگار صداي قلب
وحشتزده خرگوش را شنيده است . دستش را روي بوق مي گذارد ، آنقدر فشار مي
دهد تا شكارچي را از شكار منصرف كند و به اين ترتيب خرگوش را فراري مي
دهد.من
و سهراب و دكتر مديحي از دوستان و رفقاي مدرسه و محله بوديم. در كودكي هر
كدام تير و كمان داشتيم كه بعد ها در اعتصابات دانشگاهي از آن استفاده مي
كرديم. سهراب با تير و كمانش در كودكي گنجشك مي زد ولي چند سال بعد از اين
حرف ها خبري نبود و حتي يكي از مخالفان سرسخت شكار شد.او به
هيچ عنوان اهل دروغ و تعارف و مبالغه نبود. انساني بسيار ساده دل و بي ريا و
بي تظاهر. حتي تا آنجا از تظاهر و ريا نفرت داشت كه شعرهايش را هم براي ما
نمي خواند. كسي او را به وضوح سر نماز مشاهده نكرد گروهي هم معتقد بودند
اصلا" اهل نماز و عبادت نيست. زماني در جلسه اي به حرمت سهراب حاضر شديم ،
خانمي از راه رسيد و كنار من نشست و گفت : آقاي دكتر شنيده ام سهراب معتاد
بوده ؟ گفتم اين حرفها چيست خانم ، سهراب هيچ وقت حتي سيگار هم نمي كشيد ،
چگونه مي تواند معتاد باشد ؟ او حتي در محيطي كه بوي سيگار مي آمد احساس
ناراحتي مي كرد.... .- سهراب فرزند نداشت . آيا نشانه اي از او باقي است كه
ما را به سمت او سوق دهد؟خير
سهراب هيچگاه ازدواج نكرد . اما خواهر زاده اي به نام "جعفر" دارد كه به
قدري شبيه اوست كه مي توان گفت تنها نشانه اي است كه از سهراب به يادگار
مانده است و اثري زنده و پويا با همان خصوصيات و همان شكل و شمايل.- سهراب
در ابتدا بيشتر نقاشي مي كرد و بعد به سرودن روي آورد ، دقيقا" از چه زماني
و با چه حال و هوايي نظرش به شعر هم جلب شد ؟فكر
مي كنم حدود سال 25 ، 26 يا 27 شروع به نوشتن شعر كرد . ما همگي با هم از
همان دوران دبستان نقاشي مي كرديم. دكتر مديحي نقاش بسيار چيره دست و
توانايي بود و من متعجبم كه چگونه نقاشي را رها كرد. و از ميان ما سه نفر
سهراب همچنان به كشيدن ادامه داد و با علاقه اين هنر را دنبال كرد و تا
آنجا پيش رفت كه شايد ديگر ، تنها نقاشي كفاف روح بزرگ و
پرورده او را نمي داد. بنابر اين به شعر پناه جست و اولين مجموعه خود را با
نام "در كنار چمن" به من داد. شعرها و نقاشي هايش با طرز و نگاه ديگري
است. حتي همين عاملي براي مخالفت گروهي از هم دوره هاي او شد. نقاشي و شعرش
حالتي از كوبيسم را داشت اما من تا به حال از آنها سر در نياورده ام و
هيچگاه راجع به سبك و سياق هنري او صحبت نكرده ام. ما آنقدر مطلب براي گفتن
و شنيدن داشتيم كه ديگر وقت براي بحث راجع به اين مسايل نمي شد . بيشتر
وقتمان را به گشت و گذار در صحرا و طبيعت مي گذرانديم . او از قدم زدن در
منظر طبيعي و نيزارهاي اطراف كاشان به قدري واله و عاشق مي شد كه مجال به
بحث هاي متفرقه نمي داد.- آيا تا زمان فوت سهراب ، پيش آمده بود كه براي
مدت طولاني همديگر را نبينيد؟ در اين صورت چگونه دوباره همديگر را پيدا
كرديد؟بله
در حدود ده يا پانزده سال يكديگر را نديديم ، آن زمان سهراب به سفرهاي
متعدد خارج از ايران رفته بود و من هم مشغول مطالعه و تحصيل در يكي از
كشورهاي خارجي بودم.بعد از برگشتن در يكي از بيمارستان هاي
كاشان كار مي كردم و بعد از ظهرها در مطب. من آن وقت جراح منحصر به فرد
كاشان بودم و هميشه قبل از رسيدن به مطب ، مريض هاي زيادي خارج از آن در
كوچه به انتظار مي ايستادند. يك روز كه از بيمارستان باز مي
گشتم ، از ابتداي كوچه عده اي را ديدم كه ايستاده اند و يك جوان ريشو كه
صورتش غرق در خون است ميان آنهاست و همه منتظر رسيدن من بودند.با
عجله وارد شدم و او را روي تخت معاينه خواباندم و به سراغ گاز و پنس و
مواد ضد عفوني كننده رفتم تا محل پارگي را پاك كنم و ميزان جراحت را تشخيص
دهم ، نگاهش كردم ، خدايا سهراب بود بعد از پانزده سال با آن سر و وضع خوني
و صورت ريش دار، شناختمش! نامش را صدا زدم . او هم در همان حال مرا شناخت و
يكديگر را در آغوش كشيديم و بوسيديم. اصلا انتظار چنين لحظه اي را نداشتم
كه بعد از اين همه سال ، رفيق روزهاي كودكي را اين گونه و در چيني شرايطي
ببينم. بوسيدمش ، صورت من هم خوني و كثيف شده بود. اطرافيان و مريضان از
ديدن اين صحنه هم متعجب شده بودند و هم شگفت زده و دائم از هم مي پرسيدند
كه او كيست ؟و اين گونه بعد از پانزده سال ، پاي سهراب در حين
بازي واليبال به سنگ مي خورد و پيشاني اش مجروح مي شود و به مطب من مي آيد
و به اين ترتيب يكديگر را پيدا كرديم.سهراب قصدش اين بود كه
به تهران بازگردد، اما پس از اينكه فهميد من و دكتر مديحي در كاشان هستيم
از من خواست خانه اي برايش دست و پا كنم تا او نيز همان جا در كاشان پيش ما
بماند.- با توجه به صحبت هاي جناب عالي كه در
آن سال ها فضاي حاكم ، فضايي سياسي بود و گاهي كشت و كشتارهايي روي مي داده
و با در نظر گرفتن اشعار و آثار شاعران هم دوره سهراب مثل شاملو، نظرتان
نسبت به فعاليتهاي سياسي سهراب در آن روزگار چيست ؟در زمان انقلاب، كاشان
ده يا پانزده روز كشت و كشتار بود ، من احساس مي كردم كه سهراب جگرش مي
سوخت از اين كه مي
ديد همشهريانش كشته مي شوند اما عقيده ي خاصي را كه آقاي شاملو در رابطه
با اشعار و جامعه داشت ، او نداشت. در اين حد بگويم كسي كه از آزار رساندن
به يك مورچه مي ترسيد ، كسي كه در گالري نقاشي اش شهربانو فرح سه بار آمد و
او نرفت (يعني اينكه از آنها خوشش نمي آمد ) بنابراين نمي توانست روحيه
سياسي نداشته باشد. اما عقيده خاصي هم نداشت ، سرش به كار خودش بود. سهراب
خزبي و اهل حزب نبود.- آقاي دكتر فيلسوفي با
توجه به نزديكي خانوادگي و اجتماعي شما به شخص سهراب ، آيا تا به حال ايشان
به ازدواج انديشيده بود يا حتي ازدواج كرده بود ؟ گروهي معتقدند كه با
توجه به نمونه اي از شعر ايشان (رفتم تا زن) و مسافرت هايشان ، به خصوص
مسافرت به ژاپن ، ممكن است در آنجا ازدواج كرده باشد. نظر شما در اين باره
چيست ؟خير ، سهراب هيچگاه ازدواج نكرد ! اما
اينچنين سوالي راجع به ژاپن از او نكردم. يعني ما هيچوقت به زندگي خصوصي هم
كاري نداشتيم. سعي هم نمي كرديم از اوضاع شخصي هم مطلع شويم . چنين سوالي
را مي بايست از خانواده سهرب بپرسيد.- گروهي از شاعران ، شعر را براي خلق
اثر مي سرايند و گروهي ديگر بر مبناي عقايد شخصي خود. شما سهراب را از كدام
دسته مي دانيد؟سهراب
دقيقا به آنچه كه مي گفت عقيده داشت . شعرهايش از روح و فكرش مي تراويد نه
براي خلق اثر و همانطور كه قبلا" هم گفتم او اصلا" اهل تظاهر نبود كه
بخواهد اثري از خود خلق كند.سهراب اهل تعريف و تمجيد از
ديگران هم نبود . حتي زماني كه فرح در تابلوهاي او را به قيمت گزاف خريد ،
سهراب حاضر به تعريف يا حتي ديدار با او نشد.-
همانطور كه مي دانيم سهراب وصيت كرده بود كه بعد از مرگش در گلستانه دفن
شود ، پس چطور شد كه تصميم به تدفين او در "مشهد اردهال" گرفتند ؟روز
آخر كه قصد رفتن به كاشان داشتم ، براي آخرين بار سهراب را ديدم و مي
دانستم كه ديگر او را نمي بينم . دو روز بعد (نصف شب ) به من زنگ زدند و
اين خبر شوم و تكان دهنده را اعلام كردند. نمي دانيد چه حالي داشتم و بر من
چه گذشت ...گفتند سهراب وصيت كرده حتما در گلستانه يا چنار
دفن شود . در سال 59 هم موقعيتي نبود كه بتوانيم او را طبق وصيتش در آن محل
ها دفن كنيم ، نمي دانم در جريان بوديد يا نه ؟موقعيت اصلا
مناسب نبود. سهراب را وقتي آوردند كاشان ، فقط يك نفر با او بود ، ولي با
اين حال بعضي از خانم ها و آقايان ادعا كرده بودند كه در مراسم تدفين و
سوگواري شركت داشتند كه دروغ محض بود. يك نفر با او بود كه او هم شوهر
خواهر سهراب بود. فاميل هاي سهراب به خاطر بيماري مادرش كه خيلي هم حالشان
بد بود و فكر مي كردند او را هم از دست مي دهند نيامده بودند. دوستانش هم
از ترس اينكه سهراب هنرمند است نيامده بودند. حقيقت را بگويم، جگرش را
نداشتند كه در آن شرايط در مراسم تدفين شركت كنند.در مراسم
فقط جناب آقاي دكتر مديحي به همراه پسر و فرزندانش ، و من به همراه همسر و
دو فرزندم بوديم. البته افتخار نيست و من با تاسف و تاثر مي گويم كه جسد
سهراب را من شخصا در داخل قبري گذاشتم كه خودمان شب قبل خريده بوديم.در
مورد خريد قبر عرض كنم كه نصف شب به من اطلاع دادند ، ما نشستيم و با
خانمم تصميم گرفتيم كه سهراب را در كجا به خاك بسپاريم . اول قرار شد در
حبيب بن موسي دفن كنيم ، اما نمي شد چون دوستان و آشناياني كه براي زيارت
قبر سهراب مي
آمدند راهشان دور مي شد. به همه جا فكر كرديم ، ديديم افرادي كه مي آيند
مختلف و متفاوتند . بنابراين تصميم گرفتيم مكاني را انتخاب كنيم كه در صحرا
باشد و در پناه يك امامزاده . خانمم موافقت كردند و همان شب به تهران تلفن
زديم كه جسد سهراب را بفرستيد ، ما كارها را تمام خواهيم كرد . به دكتر
مديحي هم اطلاع داديم. ايشان پرسيد : چطور شد كه آنجا ؟ گفتيم چاره اي
نداريم تو بگو كجا ؟ او گفت : "من نمي دانم، والله نمي دانم" .
اين بود كه تصميم گرفتيم همان جايي دفنش كنيم كه الان مقبره سهراب است ،
ضمن اينكه صحراست و در پناه امامزاده اي است كه هيچ كس جرات جسارت ندارد.
الان شنيده ام كساني كه به آنجا مي روند به زيارت نمي خورند. برنامه هايمان
اين بود كه اگر شد مقبره سهراب را به مكاني ديگر طبق وصيت خودش منتقل كنيم
، چون حالا ديگر مي شود !..البته همه كساني كه قصد ديدن قبر
ايشان را دارند مرا سرزنش مي كنند كه چرا آنجا را انتخاب كرده ام كه اينقدر
دور است و من در جوابشان مي گويم قبر خيام ، سعدي و حافظ نزديك است چرا
خجالت نمي كشيد ؟ شما يعني نمي توانيد از تهران 250 كيلومتر را طي كنيد ؟