شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است ویکدست وباز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه فصل ماه را می شنوند.

 

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

 

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان کفش به پا کن و بیا.

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

"سهراب سپهری"

نماند

 

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند

زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند

صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟

آیینه گو مباش چو اسکندری نماند

عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ

بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند

ای بلبل اسیر! به کنج قفس بساز

اکنون که از برای تو بال و پری نماند

ای باغبان! بسوز که در باغ خرمی

زین خشکسال حادثه برگ تری نماند

برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت

کرم ستم به شاخ فضیلت بری نماند

صیاد ره ببست چنان کز پی نجات

غیر از طریق دام، ره دیگری نماند

آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن

طوری به باد رفت کز آن اخگری نماند

هر در که باز بود، سپهر از جفا ببست

بهر پناه مردم مسکین دری نماند

آداب ملک‌داری و آیین معدلت

بر باد رفت و ز آن همه جز دفتری نماند

با ناکسان بجوش، که مردانگی فسرد

با جاهلان بساز، که دانشوری نماند

با دستگیری فقرا، منعمی نزیست

در پایمردی ضعفا، سروری نماند

زین تازه دولتان دنی، خواجه‌ای نخاست

وز خانواده‌های کهن مهتری نماند

زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند

دیگر به هیچ مرتبه جاه و فری نماند

آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ

ای شیر! تشنه میر، که آبشخوری نماند

جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ

دیگر به شهر و دهکده، سیم و زری نماند

یاران! قسم به ساغر می، کاندر این بساط

پر ناشده ز خون جگر ساغری نماند

"ملک‌الشعرای بهار"