مایاکوفسکی

به یاد مایاکوفسکی، شاعر و انقلابی روسی در سالروز تولدش (19 جولای 1893)

در بخشی از کتاب "زندگی من با مایاکوفسکی" اثر واسيلي كامنسكي آمده است:

- با ماياكوفسكي و بورليوك رفتيم به طرف دريا. ماياكوفسكي چشم از دور دست بر نميداشت و خط افق را ميكاويد. مردم در اطرافمان در زير آفتاب اودسا مشغول گردش بودند.  يكدفعه چشمم افتاد به دختر  بسيار جذابي: ‌قد بلند، خوش اندام، با چشماني زيبا و پر از برق شيطنت. به ماياكوفسكي گفتم: والوديا نگاه كن، عجب دختريه!” ماياكوفسكي برگشت  و دختر را به دقت ورانداز كرد و ناگهان بيقرار شد. “شما دو تا بهتر است همينجا بمانيد تا من برگردم... يعني منظورم اين است كه شما ها بهتر است به هتل برويد، يعني ميخوام بگم هر كاري دلتان ميخواهد بكنيد.  من يك كاري برايم پيش آمده  و بايد... پس قرارمان درست سر ساعت... در هتل. نه، درست نميدانم چه ساعتي، اما قرارمان باشد ،هتل...من كار دارم..” وقتي ماياكوفسكي بالاخره برگشت هتل، فوقالعاده هيجان زده بود، لبخند ميزد و حواسش پرت پرت بود و اصلاً به ماياكوفسكي هميشگي شبيه نبود.

 

 و اين زمينهاي شد براي سرودن شعر ابر شلوار پوش:

 

فكرتان خواب ميبيند

بر بستر مغزهاي وارفته

خوابش

نوكران پروار را ماند

بر بستر آلوده

بايد برانگيزم جل خونين دلم را

بايد بخندم به ريشها

بايد

عنق و وقيح

ريشخند كنم

بايد بخندم آنقدر

تا دلم گيرد آرام

بر جان من نه هيچ تار موي سفيد است

نه هيچ مهر پيرانه

من

زيبايم

بيست و دو ساله

تندر صدايم

ميدرد

گوش دنيا

پس ميخرامم

اي شما

ظريف ُظرفا

كه عشق را

با كمانچه ميخواهيد

اي شما

خشن ُخشنا

كه عشق را

با طبل و تپانچه  ميخواهيد

سوگند

حتي يك نفرتان

نميتواند

پوستش را

چون من

شيار اندازد

تا نماند بر آن

جز

رد در رد لب و لب

 

***

 

گوش كنيد

در آنجا

در تالار

زني هست

از انجمن فرشتههاي آسمان

ميگيرد دستمزد

كتان تنش نازك است و برازنده

ميبينيدش

ورق ميزند لبهايش را به مثال كدبانويي

كتاب آشپزي

 

***

 

اگر بخواهيد

تن هار ميكنم

همانند آسمان

رنگ در رنگ

اگر ميخواهيد

حتي از نرم نرمتر ميشوم

مرد

نه

ابري شلوار پوش ميشوم

من

به گلبازار باور ندارم

چه بسيار فخر فروختهاند به من

مردان و زنان

مرداني كهنهتر از هر مريضخانه

زناني فرسودهتر از هر ضربالمثل

***

عشق،

           برای ما
                     بهشتی از چمنزارها و مرغزارها نیست-
برای ما،
          عشق به ما می گوید که، زمزمه ای هستم،
                                                                     که موتور کند و بهانه گیر
                                                                                                     دل
شروع به کار کرده است
                               دوباره

فرانک اُهارا

امروز تولد فرانک اُهارا شاعر آمریکاییه.(27 ژوئن سال1926) به یاد او ترجمۀ یکی از شعرهاش رو براتون میذارم

چرا  من نقاش نیستم


من نقاش نیستم من یک شاعرم /  چرا؟ فکرمیکنم  بیشتر دلم میخواست که  نقاش بودم ولی نیستم /

به هر روی / برای نمونه مایک گلدبرگ / به نقاشی می پردازه، بهش سر می زنم / می گه: "بفرما بشین و یک نوشیدنی بگیر" / من می نوشم، ما می نوشیم. من نگاه می کنم / می گم: "توش ساردین گذاشته ای؟" / "آره باید یه چیز اون جا می ذاشتم" / "آها" من می رم و یه چند روزی میگذره / و دوباره بهش سر می زنم. / نقاشیش هنوز ادامه داره. / من می رم و روزا می گذره. / بازم بهش سر می زنم نقاشیش تمام شده. /        می پرسم "پس ساردینش چی شد؟" / تنها چیزی که مونده حرفای الفباست. / مایک میگه "زیادی تو چش    می خورد" / اما من؟ یه روز به یه رنگ فکر می کنم. / مث نارنجی. یه خط می نویسم در بارۀ نارنجی. / یه هو یه صفحه پر میشه از واژه / نه که از خط بعدش یه صفحۀ دیگه / باید که واژه ها خیلی بیشتر بشن / نه دربارۀ نارنجی / دربارۀ این که نارنجی و زندگی چه دهشتزان / روزا می گذره حتا در جمله ها / من راستی یه شاعرم / شعرم تمام میشه و من هنوز به نارنجی تو این دوازده تا شعر نپرداختم / اسمشو یه روز توی یه نمایشگاه نارنج ها می ذارم / پردۀ نقاشی مایک رو می بینم اسمش ساردین هاست.